چهار ستون عشق
روز اربعین داشتم می رفتم سخنرانی. راننده ی تاکسی نوار موسیقی گذاشته بود. یادم نیست چه حرفهایی بین ما رد و بدل شد، ولی وقتی پیاده شدم درو کوبیدم! بعد که پا توی پیاده رو گذاشتم، انگار کسی من را بلند کرد و به زمین کوبید. مثل اینکه قرار بود بجای راننده… بیشتر »
1 نظر
آسیه ها
#رب_ابن_لی_عندک_بیتا_فی_الجنة تحریم / ۱۱ خیلی لذت بخش و روح نواز است که یک زن، همسر شهید و جانباز و آزاده و مرجع و رهبر و … باشد. اون وقت انگار آدم دارد برای اهل بیت خدمتگزاری می کند. لحظه به لحظه زندگیش شوق و عشق و ارتقا و تکامل است.… بیشتر »
باید کتاب بخوانیم
خانم ها که اساساً از ۱۴ سال سن شان بالا تر نمیرود! اما اگر بیشتر از این هم سن داشته باشم باز هم یادم نمیآید روزهایی را که تلوزیون هنوز به دنیا نیامده بود. اما از قدیمیترها شنیده ام آنوقت ها که تلویزیون نبود مردم همه اهل کتاب و مطالعه بودند. اگر… بیشتر »
از عجایب حوزه علمیه!
دیرم شده بود از استرس قلبم با شدت می تپید. در عرض پنج دقیقه باید مسیر نیم ساعته را طی می کردم!! نمی شد. نشد. و من باز هم با بیست دقیقه تاخیر به حوزه رسیدم. از دست خودم عصبانی بودم پله ها را می دویدم و زیر لب خودم را توبیخ می کردم. “نمی شد شب زودتر… بیشتر »
دعوت غیر زبانی
همان اولین روزهای تولد دخترم بود که با خودم گفتم:” این بچه که الان من مادرش هستم نه خواندن بلد است و نه نوشتن. حتی حرف زدن هم بلد نیست. حتی خوردن و خوابیدنش را باید خودم مدیریت کنم. پس باید مادری باشم که یک کودک مودب و موفق تربیت کنم. این شد که از… بیشتر »
اگر کودکم، بلند بلند فکر می کرد!
اگر کودکم، بلند بلند فکر می کرد! یک مشت قرقره و چند باتری قد و نیم قد را از کیسه اش درآورد. _ “اینا چیه دیگه” _ “اسباب بازیه، بیا گَلِّه بازی کنیم “ با تعجب به خودش و قرقره هایش نگاه کردم. _"گَلِّه بازی چطوریه؟ “ با ته… بیشتر »
من آنقدر هم انقلابی نیستم!
"سیاسیون بسیاری در طول زمان علیه نظریه های قبلی خود قیام کردند. کم نبودند انقلابیون و متدینینی که در مسیر تاریخ به طریق شگفت آوری عوض شدند. خانم طلبه ای درکنار این پاراگراف کتاب، حاشیه زده بود: “خدای من ! چه بلا ی وحشتناکی ست دنیای سیاست . بی… بیشتر »
خرید اقساطی بهشت
خرید اقساطی بهشت تلفن زنگ زد طاهره بود خواست که امروز با هم برویم بیرون ، من هم قبول کردم .خودم هم خرید داشتم . من و طاهره با هم همکاریم و امروز حقوق هایمان را واریز کرده بودند . لیست لوازمی که می خواستم بخرم را نوشتم و داخل کیف گذاشتم سر ساعتی که قرار… بیشتر »
توسلات اندک!
دوباره صدای کوبیدن در اومد و بدنبالش افتادن توپ به حیاط. حاج خانم عصبانی در حالی که عصاشو تکون می داد، گفت:« درو باز نکنی ها، از صبح که کلاس بودی، توپشون چند بار افتاده حیاط و من در باز کردم که وردارن». هنوز حرف حاج خانوم تموم نشده بود که زنگ را زدند.… بیشتر »
اللهم فک کل اسیر
ایام بازگشت آزادگان بود. هرزگاهی محله ای چراغانی می شد و پرچم ها به اهتزاز در می آمد و ما متوجه می شدیم که آزاده ای بازگشته است. اون وقت ما بجای اینکه هر روز بچه به بغل پیکر شهدا را تشییع کنیم ، برای عرض تبریک و تهنیت و دیدار با آزادگان، کوچه ها را… بیشتر »
نرگس خانم
مادر پرده ها را کنار میزند. اتاق روشن میشود. صبحِ اولین روز مادرشدنم را آغاز میکنم. حس می کنم خدا دنیا را برایم خیلی شیرین کرده. خدا را از عمق دلم شکر می کنم،نفس عمیقی میکشم و به خانومی که در تخت کناری ام است، لبخند میزنم. هم اتاقی ام مادر جالبی… بیشتر »
آرزوها
#کل_من_علیها_فان پدرم می گفت: در زمان قدیم، پیرمردی بود که در تمام عمرش دریا را ندیده بود، او را به شمال بردند تا دریا را ببیند. وقتی به لب دریا رسید، نگاه تعجب آوری به دریا کرد و گفت: « دریا اینه! این که همش آبه! » آرزوهای آدمها هم همین… بیشتر »
انتخاب با تعقل
کشف مرزهای مبهم اخلاقی همیشه برای من جذاب و جالب بوده است، مثل جنگل های شمال، که هیجان انگیز و خیره کننده اند! مرز بین قناعت و بخل! مرز بین سخاوت و ولخرجی! مرز بین شجاعت و تهور! مرز بین عزت نفس و غرور! مرز بین تواضع و ذلت! مرز بین زیبایی… بیشتر »
تعطروا بالاستغفار
تعطروا بالاستغفار در آشپزخانه ده متری مادر، با کابینت های فلزی سبز مغز پسته ای و کاشی های کرم رنگش، بال و گردن مرغ پاک می کردم. کارم که تمام شد از راه رسید، سرش را به آرامی خم کرد و گفت: بو می دهد، سینک بو می دهد. چند بار با پودر ماشین چند آنزیم حسابی… بیشتر »
حاجت روای بین الحرمین
ريسه هاي رنگارنگی که با نسیم ملایم تکان می خوردند ، به ستاره های نشسته بر گونه ها و چشمهایش چشمک می زدند و همنوا با زمزمه های دلنشین ترکی که برای ابالفضل می خواند پیچ و تاب می خوردند و می رقصیدند. دوباره سلامی کرد از ته دل به باب الحوائجی که بارها… بیشتر »
ننه سلطان
سلطان خانم مادر بزرگ مادری ام زن با سلیقه ای بود. با آنکه سواد نداشت اما هزاران هزار قصه ی نو و نگفته داشت. انقدر در قصه گویی تبحر داشت که یک قصه را هر بار به یک شکل جدید روایت میکرد و هر بار جذاب تر از دفعه ی قبل و هر بار یک نکته ی جدید را در آن یادمان… بیشتر »
در آرزوی معرفتم...
دخترم عاشق جوجه و بازی کردن با جوجه هاست. همسایه مان اخیرا جوجه اردکی به او هدیه داده است.از خوشحالی در پوست خودش نمی گنجد . الان در خانه ما جوجه نقش بچه را دارد و دخترم نقش مادری مهربان و حساس! دیروز تا خبردار شدم یک بسته کامل دستمال کاغذی را برای… بیشتر »
" الهی العفو " پشت کنکوری ها
” الهی العفو ” پشت کنکوری ها مامان گفت : “خاله پری پیام گذاشته که فردا صبح میاد دنبالت تا با هم برین سر امتحان مریم . “ برق سه فاز از کله ام پرید . چهار ساعت پشت در دانشگاه اون هم تو این گرما !!! شوخی که نبود . ولی چاره ای هم… بیشتر »
جدال عقل و دل
جدال عقل و دل درختهای کنار خیابان رسیدن به آخر ایستگاه را علامت می دهند. سریع کرایه ام را آماده می کنم . خانمی با” کارتی ” که به دست گرفته به طرفم می آید ومی گوید : “ببخشید میشه شما کرایه ام رو حساب کنید ؟ کارتم رو جابه جا آوردم ، روم… بیشتر »
صمیمانه من و پسرم
- پسرم، نمی دانم چقدر از عمر ضریح قدیمی گذشته بود که ضریح جدید ساخته و آماده ی اعزام به کربلا شد؟ تو آن روزها نبودی و همهمه ی آن ایام هفتاد میلیون ایرانی را ندیدی. اصلا ولولهای در ایران افتاده بود. ضریح، شهر به شهر میگشت و خیل دلهای عاشق را بیقرار… بیشتر »
تضاد
درحالی که غرولند میکنم آقامحمدحسن کوچکم را برای چندمین بار در آغوش میگیرم و برای ساکت کردنش دست به دامن شیر دادن میشوم. بیخوابی کلافه ام کرده و چشمانم باز نمیشود. کلافه شده ام و دوست دارم محکم بگویم: “محمد حسن!” احساس میکنم اینطوری… بیشتر »
گاهی نگاهی
گل آفتابگردان را دیده ای، آفتاب هرجا باشد رویش به سوی اوست، نباشد غمگین است، سرش پایین است. در عالم نباتیش فهمیده تکلیفش چیست. منتظر مهدی باشی و رو بدنیا کنی فرسنگ ها عقب افتاده ای از نباتات. بیدار میشوی سلام بده به امام زمانت، اربابرجوع، راه می اندازی… بیشتر »
اشیا قیمتی
دوستم که یک هنرمند واقعی ست آگهی فروش تبلت تخصصی اش را گذاشته در صفحه اینستاگرامش. که این ویژگی ها را دارد، چه مدت کار کرده و قیمت خرید آن چه قدر است و…. داشتم فکر میکردم اگر من طلبه بخواهم وسیله ای که مربوط به رشته ام است را بفروشم، چه عکسی باید… بیشتر »
#غریب_گیر_آوردندش
نرده ها را محکم می گیرم، گرم است و خیس از اشک چشم ها، گفته اند آهسته گریه کنید،ولی طاقتم طاق است، کنار قبرستان بقیع برای غربت و درد شیعه نگریم، کجا زجه بزنم! وهابی از راه می رسد و با ریسمانی که در دست دارد، هجوم می آورد و نعره می… بیشتر »
اقتدا به ماه
با دستهای بسته، سینه سپر کرده ای عزیز در شام غربت سه ساله سحر کرده ای عزیز گویاست چشمهای نافذ و لب های تشنه ات دریای غیرت…اقتدا به قمر کرده ای عزیز؟! سبزینه بیشتر »
محسن ها مدافع حرم هستند
“برای شهید مدافع حرم محسن حججی” خواهرت به تو پناهنده شده… مهلا مهلا برادر… آهسته تر برو… شمرهای زمانه با خنجرهای آخته کمین کرده اند. محسن جان! اسم تو کینه شان را شعله ور کرده. اما این بار تو نخواهی گذاشت که در را آتش بزنند.… بیشتر »
زینبیون
ایستاده ای در غبار حسین به استقبالت آمده اینگونه آرامی؟! لابُد برایت مقتل می خواند که سرا پا همه گوشی نگاه می کنی می بینی کسی روی سینه ات نیست، آرام می گیری… #و_الشمر_جالس_علی_صدرک #معصومه_رضوی بیشتر »
ایثار و مهربونی این مدلی
همه ی کارهایم را هرطور شده تا دوساعت قبل ورود مهمان ها انجام دادم. بوی خورشتم در راهرو پیچیده بود. سبزی ها را هم تندتند پاک کردم. ژله را از یخچال در آوردم . بسم الله گفتم و اولین گلبرگ ژله ی تزریقی را زدم… “به به چه جلوه ای! چه شود”… بیشتر »
یا رضا !
اسفند ماه بود و ایام خانه تکانی و خرید شب عید. شاهرخی چند بار دم در دفتر آمده بود و از دور اشاره کرده بود که کارم دارد. آن روز، وقتی سرم را خلوت دید، شروع کرد به گله و شکایت کردن و گفت: استاد! چادر مشکی من کهنه شده و ازشوهرم که طلبه است، خواستم که… بیشتر »
بزرگ شدی چکاره میشی؟
این روزها نمی دانم ، ولی سال های نه چندان دور، از بچه ها که سوال می شد: «دوست داری بزرگ شدی چکاره بشی؟» غالبا پاسخ همه دکتر و خلبان شدن، بود. من از آن استثناها بودم که در جواب این سوال، همیشه می گفتم «استاد دانشگاه.» نمی دانم اصلا لفظ استاد را اولین بار… بیشتر »
بوسه امانتی !
دیرم شده بود و با عجله از کنار میوه فروشی رد می شدم، پیرزن شیکی با مانتوی کرم رنگ بلند و موهای سفیدی که نصفش بیرون روسری پریشان بود، عصا زنان داشت میوه ها را نگاه می کرد. تقصیر اصغر آقا میوه فروش است، از بس سد معبر می کند، پیاده روی عرض دو متر،… بیشتر »
خبرنگار خدا !
امروز، ۱۷ مرداد روز خبرنگار است. خبرنگاران، افراد زبده ای هستند که نقش ویژه ای در روشنگری جامعه دارند و همیشه در تلاش و تکاپو هستند که بتوانند سوژه های خاص را پیدا کنند و خبرهای دست اول را، روی آنتن ببرند. برخی از خبرنگاران با خبرهای راست… بیشتر »
خدایا سلام!
یک سال لوله خانه ی کلنگی مان ترکیده بود و همین بهانه ای شده بود تا خانه را نو نوار کنیم. اولین پیشنهاد را پدرم را داد که آشپزخانه را اُپن کنیم.اصلاً از پدرم توقع نداشتم! آن هم بدون هماهنگی با من، حمید آقا را کوک کند! خوب آنها هم حق داشتند چون… بیشتر »
از آن خانه ها...
خانه ی رویایی ذهن من نما و دیزاین خاصی ندارد. از همان هاست که شما هم در قدیم دیده اید. از آن خانه ها که دم غروب حیاط آب پاشی می شود و بوی پونه و ریحان می دهد. آفتاب ، حوالی ظهر، آنجا قد می کشد و پشتی لاکی و ملحفه ی سفید دورچین خانه شده است. روی طاقچه اش… بیشتر »
فاتحه!
روزی در خیابان، خانم سالمندی، در حالی که یک جعبه شیرینی را در دستش گرفته بود، و با دست دیگر محکم در آن را نگه داشته بود، به من نزدیک شد و با لحن آمرانه ای گفت: یه دونه شیرینی بردار! من که یادم نبود پنج شنبه است، از لحن او در انظار مردم خوشم نیامد… بیشتر »
پیمانه که پر شود
چطور برایت بگویند که مرگ را باور کنی. پیمانه که پر شود دنیایت تمام می شود. نشنیده ای که می گویند فلانی تمام کرد!! نبض زمان می ایستد. عقربه ها از تلاطم ایام آرام می گیرند و تو جاخوش می کنی میان واژگان سه حرفی تازه! پیمانه که پر شود بَرَت می دارند می برند… بیشتر »
خریدهای بی بهانه
خریدهای بی بهانه مائده از آن رفقای ناب روزگار هست که هیچ وقت از هم صحبتی اش خسته نمی شوم. دختری فعال در کارهای فرهنگی و تبلیغی و اردوهای جهادی… که همیشه یک خاطره برای گفتن دارد. به حالش غبطه می خورم، برای لحظه لحظه زندگی اش برنامه دارد،به خاطر… بیشتر »
پلانهای زندگی من
پلان اول: اولین بار که ناظم مدرسه اعلام کرد که قرار است به اردوی سینما برویم، با همه ی بچه های کلاس اول ب از خوشحالی جیغ و هورا کشیدیم. تا یک هفته با دوستانم فقط درباره ی خوراکی های روز اردو تخیل می کردیم! شب اردو هم از ذوق خوابمان نمی برد! جالب این است… بیشتر »
از این زاویه
کم حرف بود و ساده. زندگی را سخت نمی گرفت. در انجام مسئولیت های خودش معمولا از کسی کمک نمی خواست. تواضع بی ریایی داشت. این دسته آدم های عمیق، احتمالا مناجات ها و خلوت های نابی دارند. با اجازه اش وارد اتاقش شدم. روی آینه با ماژیک نوشته بود “خدایا به… بیشتر »
از اردبیلی ها یاد گرفتم!
ماشین وسط یکی از خیابان های اردبیل خراب شد. ما هم آنجا نه کسی را می شناختیم نه جایی را. همسرم خودش آستینش را زد بالا و سعی در تعمیر کرد. در همان موقع چند عابر برای کمک آمدند. با چند تا امداد خودرو تماس گرفتند و قرار شد یکی بیاید. آنها که رفتند پلیس… بیشتر »
خاطرات همسر یک طلبه
خاطرات همسر یک طلبه (رمضان ۱۳۹۶) درختهای گردو که ازبلندی جاده به چشمم خورد٬یک لحظه یاد چراغانی کوچهمان در شب عروسیم افتادم.اززیر چادر عروس درحالیکه مواظب بودم کفشهای پاشنهبلندم زمینم نزند، یواشکی یک نگاه انداختم.ریسههای رنگارنگ چقدر قشنگ بودند.… بیشتر »
امام رؤوف
امام رؤوف پیرمرد چشمانش را با پشت دستان چروکیدهاش پاک کرد. ازدیدن گنبد وبارگاه آقا لرزشی در دلش و اشک در چشمش آمده بود. جای تلویزیون در پذیرایی طوری تنظیم شده بود که او بتواند از روی تخت فلزی گوشه اتاق هم به راحتی تماشایش کند. نیم خیز شد ودر تختش… بیشتر »
وقتی خدا وارد عمل می شود!
وقتی خدا وارد عمل می شود! #نگاره_سوم خدا می گفت و فرشته ها می نوشتند: ” بگو جلابيب هایشان را بر خود فرو بپوشند تا بدن و آرایش و زيورهايشان در برابر نامحرمان قرار نگیرد."* دلم می خواهد فکر کنم هم نوعان من، معنای جَلابيب را نمی دانند، خوشبینانه ترش… بیشتر »
الهی غم نبینی!
ده متر بیشتر مانده به ورودی امامزاده، تاج گل و تابلو و بنرهای تسلیت کنار دیوار صف کشیده بودند. از کنار هر پیر و جوانی عبور می کردیم، لباس سیاه به تن داشت. وارد حرم که شدیم برعکس شب های قبل، جمعیت قابل توجهی حضور داشتند. ضریح امامزاده یحیی علیه السلام که… بیشتر »
بلاتکلیفی!
بعضی ها آدم را توی بلاتکلیفی می گذارند!… اخبار را که باز می کنیم، اولش در مورد کشتار دسته جمعی کودکان در مدارس یمن گزارش می دهد، کودکانی که معصومانه کنار هم افتاده اند، بدون اینکه گناهی داشته باشند! آخر اخبار، از یک مومیایی چند هزار ساله گزارش می… بیشتر »
دلتنگ حرم
دلم که برای حرم تنگ میشود رو به سوی مشهد میکنم و چشم هایم را میبندم و با پای دل میروم زیارت. یک لحظه کافی است تا برسم دم باب الرضا(ع) و با اشک وارد شوم. بایستم پشت سر بقیه ی زائر ها و اذن دخول بخوانم:” اللهم انی وقفت علی باب من ابواب بیوت نبیک صلی… بیشتر »
وقتی خدا وارد عمل می شود!
وقتی خدا وارد عمل می شود! (نگاره دوم) خدا می گفت و فرشته ها می نوشتند: ” به مردان مؤمن بگو چشمان خود را فروبندند و شرمگاه خود را حفظ کنند."* انسان نما توي مغازه ی خراب شده اش کمین نشسته بود، چهره موجهی هم نداشت! دخترک تشنه که می شد می رفت به مغازه… بیشتر »
من و دزد و امام رضا
سالها پیش، شب جمعهای، در ماه صفر با قطار عازم مشهد شدیم. نمیدانم چرا به دلم افتاده بود که معجزهای از امام رضا ع ببینم. لذا با نیت «و لکن لیطمئن قلبی» از خانه راه افتادم. صبح جمعه که به مشهد الرضا ع رسیدیم، مستقیم به حرم رفتیم و من برای دیدن معجزه،… بیشتر »
چال لپ
داشتم یک دکور میزدم برای دهه کرامت. ستارههای بلورین را به نخ گره میزدم و از پنجره فرهنگی حرم آویزان میکردم. هر ستارهای که کارش تمام میشد در هوا چرخی میزد و با نسیم کولر این طرف و آن طرف میشد. گاهی نخها به هم گره میخوردند و با سختی از هم جدا… بیشتر »
بهانه!
شاگرد بسیار نخبه ای داشتم که تیز بینی و درایت و فراست او هلاکم کرده بود. یک روز برای تشویق او و عبرت دیگران، بدون هماهنگی قبلی با خود او، از او خواستم که بیاید و برای بقیه شاگردان توضیح دهد که چطور برنامه ریزی می کند و درس می خواند که شاگرد اول می شود.… بیشتر »
الان عصر ارتباطاته نه شتر سواری
الان عصر ارتباطاته نه شتر سواری … به حساب چند نفر باید پول واریز می کردم . به نزدیکترین عابر بانک محل کارم رفتم . چند نفری منتظر هستند . دختری که آخر صف ایستاده است شال روی شانه هایش افتاده و متوجه آن نیست . کنارش ایستادم و گفتم : ” شالتون… بیشتر »
دنیا تمام شدنیست
نگاره اول خدا می گفت و فرشته ها می نوشتند: ” از یکدیگر غیبت نکنید، آیا کسی از شما دوست دارد که گوشت برادر مرده اش را بخورد? بی تردید نفرت دارید” * شما را نمی گویم! بعضی از این اطفاري ها، گوشت گوسفند را از خورشت بیرون می آورند و پیفُ و پُفشان… بیشتر »
ولیمه
سالها پیش خانم متدینی که از سفر مکه برگشته بود، چند روز در منزل خودش، به اقوام و دوستان خود ولیمه می داد. روز آخر، ایشان به عروس و دخترهایش گفته بود: امروز ۵۰ نفر مهمان ویژه دارم و باید سنگ تمام بگذارید. آنها هم تمام توان و مهارت خود را در پخت غذا و… بیشتر »
کُلت
یک روز، در آفتاب گرم ظهر تابستان، دوست بسیار متدینم را دیدم که ابتدای جاده ی روستای مجاورمان، منتظر تاکسی ایستاده بود! با تعجب پرسیدم: الآن اینجا چکار می کنی؟ گفت: راستش من مدت طولانی بیمار بودم، نذر کردم اگر خوب شوم مجانی در یکی از روستاهای اطراف،… بیشتر »
نارسانا باشیم !
با خودم فکر می کردم: من که از قاشق چوبی کمتر نیستم! با اینکه قاشق چوبی استعداد آتش گرفتن و سوختن را دارد، اما هرگز حرارت را انتقال نمی دهد! یعنی خیلی خوب است که هر جا برای ما اتفاق بدی افتاد، همان جا بگذاریم و برویم! مشکلات خانه را در خانه! مشکلات کار… بیشتر »
آرامش با طعم بی تفاوتی!
با یک حساب سر انگشتی میشد گفت سومین بار بود که برای رفتن به حوزه امتحان، اتوبوس واحد سوار میشدم. شهر خودمان که اصلا اتوبوس واحد ندارد و مرکز استان هم از آنجایی که مسیرها را درست نمیشناسم و اکثریت کم حجابند و پاسخ درستی به امثال ما نمیدهند، مجبورم با… بیشتر »
و منعت السماء
َآن وقت ها هنوز تن پروری گریبان گیر اهل روستا نشده بود. زمستان ها برف می آمد، چه برفی! آقاجان از سرشب تا صبح چندبار می رفت و پشت بام را پایین می کرد. بعد با حوصله نردبان سنگ را روی بام گلی می چرخاند و می گرداند تا نکند سوراخی، منفذی باقی بماند و سقف چکه… بیشتر »
درک متقابل!
ایام تابستان بود و جعفر آقا، دوستان سعید را که بچه های دبیرستانی بودند، جمع کرده بود و برایشان کلاس گذاشته بود و از دوستش دعوت کرده بود که عصر هر پنج شنبه به بچه ها در منزل ما قرآن و احکام یاد بدهد. یک روز صبح پنج شنبه استاد زنگ زد و گفت که برای درس… بیشتر »
اَجِرنا منَ النارِ یا مُجیر!
فندک و کبریت را از دم دست علی اصغر بر می دارم؛ برایش می گویم که هردو خطرناک هستند. دست زدن و بازی کردن با آن ها سوختن و درد کشیدن را بدنبال دارد. بازهم دلم طاقت نمی آورد، از کانال خاله محبوبه کلیپ شادی دانلود می کنم. با شعر و ترانه و بالا و پایین می… بیشتر »
بهانه های شیرین
بهانه های شیرین توی فرودگاه، بلیط تهران_ مشهد توی دستهایم بود و انگار هنوز از خواب بیدار نشده باشم. مسیر کرامت آقا ار مرور می کردم. آن روزها دلم خیلی برای آقا تنگ شده بود. گفتم خودم را برایش لوس کنم و ازش طلب ها کنم بلکه دلش به حالم بسوزد و مرا هم… بیشتر »
ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش
در حواشی شهر اسفراین روستایی محروم بود که هیچ موبایلی آنتن نمیداد. همه چیز بکر و دست نخورده. دوست داشتم آنجا را اما احساس میکردم بین دنیای من با دنیای مردمانش چقدر فاصله هست. دغدغه ها و سختی هایشان نیز. آنها در سختی بزرگ شده بودند. خیلی خوب حل مسئله… بیشتر »
شیعه ناصالح!
یکی از غصه های بزرگ برخی انسانهای متدین، داشتن اولاد ناصالح است. این حرف من را کسی خوب می فهمد که فرزند نا صالحی دارد. من شاهد گریه دهها مادری بوده ام که بخاطر فرزند ناصالح خود ، زندگی بکامشان تلخ است. آنها نه می توانند نسبت به فرزند خود بی اعتنا… بیشتر »
عزیز سفر کرده چهار حرفی!
چرایی اش را نمی دانم، اما خِیل کثیری از ما آدم ها، شادی هایمان را در گذشته جا گذاشته ایم. از یک جایی به بعد دیگر هیچ کس خاطره قابل تعریفی ندارد. همه شیرین بیانی ها می رسد به دهه شیرها و نوشابه های شیشه ای….. آن روز ها که اعتماد بود. طعم ها فرق می… بیشتر »
دل شکسته !
تلفن زنگ خورد، این بار دوم بود که سهیلا برای ناهار دعوتم می کرد. اون از پامنبری هایی بود که به مرور زمان، تغییر وضعیت داد و اهل چادر و نماز شب و …شد و بالتبع با من هم صمیمی شد. البته کمی هم زیاده روی هم می کرد و زیاد آویزان من… بیشتر »
دفاعیه !
یک چند سالی استاد راهنما بودم. برای اینکه بتوانم پایان نامه را به زمان دفاعیه برسانم، برای شاگردانم برنامه ریزی می کردم که در دو ماه اول فیش برداری کنند و در دو ماه دوم فیش ها را بهم الحاق کنند و در دو ماه آخر نقد و بررسی و جمع بندی و نتیجه گیری… بیشتر »
عجز تکنولوژی در برابر دزدان نقاب زده
#ألم_يعلم_بأن_الله_يري محله ناأمن شده بود. ترددهای مشکوک! دوتا دزد نقاب زده زنگ خانه ها را می زدند و هرکس جواب نمی داد از خجالتش در می آمدند. خانم همسایه می گفت :"دیشب می خواستند خانه سید را خالی کنند که اهل محل سررسيدند” سید را نمی شناختم و تا… بیشتر »
تجافی!
پدرم یک دوست داشت که خلبان بود و در زمان جنگ هر وقت برای مرخصی میآمد و پدرم را میدید، به پدرم میگفت: حاجی بریم یه ناهاری بزنیم. پدرم هم قبول نمیکرد و می گفت: باشه سر فرصت. اما خلبان به پدرم میگفت: حاجی دم غنیمته! برای ما بعدی وجود نداره! همین الان… بیشتر »
از منفی پنج تا حرم !
ماشین خسته و بی حال را در پارکینگ به حال خود واگذار می کنیم، طبقه 5- . پنج طبقه زیر پوسته اخلاقیات و معنویات هستیم، راه می افتیم به دنبال آسانسور تا از همه منفی های رنج آور خلاصمان کند و به سمت حرم اوج بگیریم، غافل از آنکه آسانسور هم با این منفی های سمج… بیشتر »
کراوات!
#افوض_امری_الی_الله پدرم می گفت: قبل از انقلاب، یکی از دوستانش، علاقه خاصی به کراوات داشت و برای هر کار جزئی کراوات می زد. یک روز جمعه، برای اضافه کاری به تنهایی به محل کارش رفته بود. وقتی خم شده بود تا ایراد دستگاه را پیدا کند، کراواتش داخل چرخ دنده… بیشتر »
سوء ظن به خدا!
قطار برای هر کس هر چیزی باشد، برای من یک دنیا خاطره است، خاطراتی که شاید بد هایش از خوب هایش متمایزتر است! در یکی از سفرهای زمستانی که از شهرستان بر می گشتیم، جعفر آقا فقط برای دو سوم مسیر بلیط پیدا کرده بود ولی چیزی به ما نگفته بود! وقتی قطار در… بیشتر »
من کار نمیکنم/تو کار نمیکنی/ او کار میکند!
خیر سرمان قرار بود کار تشکیلاتی باشد! کارها تقسیم شده بود اما.. یکی بچه ش مریض شد، یکی یادش افتاد امتحان دارد، یکی گفت مسیرم دور است، یکی گفت من جای دیگری مشغولم وقت نمیکنم، یکی دونفر هم که در افق محو شدند! خرید جوایز، توجیه خادمین، هماهنگی مداح و… بیشتر »
همه حرفهای یک مادر
وقتی از کارگردان های حرفه ای میپرسند چرا درباره فیلمتان مصاحبه نمیکنید? بالاخره تحلیلی، توضیحی، … غالبا جواب میدهند من همه ی حرف هایم را در فیلم گفتهام. شاید بخاطر همین، اطلاعات کمی از خانم ام البنین به ما رسیده. تربیت حضرت عباس ، همه ی حرف های… بیشتر »
نامه ای به دخترم
دخترم! تو الان در ملکوت هستی و از نصایح مادر زمینیات بی نیاز! اما این نامه را می نویسم برای وقتی که دنیایی شدی. دخترم وقتی بیایی بهترین نام را برایت انتخاب می کنم. نامی که همیشه به خاطرت بیاورد که تو ارزشمندی و رنگ و بوی خدایی داری. نمی دانم ظاهرت… بیشتر »
واحدهای پاس نکرده
فرض کنید دختر یک خانواده ی ثروتمندی هستید در تبریز. با یک طلبه ساده ازدواج میکنید و بخاطر ادامه تحصیل همین طلبه ی ساده راهی نجف میشوید. گرما و غربت شهر نجف را در نظر بگیرید، خدا به شما فرزندی میدهد. بعد این فرزند می میرد! بعد دوباره فرزند میدهد، دوباره… بیشتر »
یک بوسه
شعله های آتش بخاری کنار اتاق هم نمیتوانست هوای خانه را گرم کند، چه برسد به کاموای شال گردنی که داشتم میبافتم.یک پتو انداختم کنار بخاری و متکی گذاشتم و رفتم ور دل بخاری کهنه ی صاحب خانه مان که بلکم زیر گرمای آن حوصله ام بگیرد بافتن شال را تمام کنم. تک و… بیشتر »
ساعت به وقت قیامت!
ساعت به وقت قیامت! چهار عصر خورشت کرفس جان، حسابی جا افتاده بود و عطرش روح را نوازش می داد. شش عصر پيچ های جاده را یکی پس از دیگری طی می کردیم. درختان سرسبز… رودخانه زلال…. هوا خنک…. آسمان آبی با چند تکه ابر نه شب به اتفاق علی اصغر،پدر… بیشتر »
غریب الغربا
تازه که آمده بودم کرج برای اولین بار فهمیدم مفهوم غریب الغربا یعنی چه؟ حالا من بین اقوام مهربانم بودم.تازه فهمیدم در بین دشمنان بودن یعنی چه.آنوقت بود که شبانه روز ذکر غریب الغربا میگرفتم. اولین بار که دخترم بیمار شد و جایی را بلد نبودم که او را دکتر… بیشتر »
دایه مهربانتر از مادر!
بعد از تمیز کردن لپ تاپ، برای شستن دست هایم راهی حیاط شدم. به نیت اجابت خواسته مادر و آب دادن به بوته گل نازنینشان، از تنبلی و نزدیکی راه، دو دستم را پر از آب کردم و آرام حرکت می دادم به سمت پایین، همین که نشستم کنار باغچه و خواستم آب را بریزم، دو چشم… بیشتر »