زینتهای بهشتی
بازهم کیدی دیگر. نمیتوانستند بزرگی و عظمت فاطمه را تاب بیاورند. آخر او سرور زنان دو عالم است. بر دلهای سنگینشان نمینشیند این مِهر الهی. طایفهای از یهود که در همسایگی رسول خدا(ص) زندگی میکردند مقدمات برپایی یک جشن عروسی را دیده بودند. نزد پیامبر… بیشتر »
نظر دهید »
مادر...
وقت رفتن مامان جان گفته بود:” تو نجف شب نگیری بخوابی! پاشو برو تو حرم بگرد. نصف شب روضه حضرت زهرا (س) میخونن جلوی ایوون طلا؛ برو بشین یه گوشه گوش کن.” از راه رسیده بودم. تن خسته ام را بعد از نماز صبح بردم گوشه ی رواق حضرت فاطمه ی زهرا سلام… بیشتر »
دعوتنامه ای از ملکوت
بعد از فارغالتحصیلی از دانشگاه برای کار به کاریابیها و آموزشگاهها سر زدم. کارشناسی زبان انگلیسی خوانده بودم، رشتهای که اگر با آن کار نکنی بیفایده است. یادم میآید روزی با خواهرم به کاریابی رفتیم، البته پیش از رفتن تماس گرفته بودیم. مدیر کاریابی و… بیشتر »
دعوتنامه ای از ملکوت
مدرسهی قیضیهی قم را خیلی دوست داشتم، شاید به خاطر کتابهایی که خوانده بودم و از فیضیه و ایوانهایش تعریف میکردند. یکشب خواب دیدم که با پدرم به فیضیه رفتهایم، پدرم را به داخل راه ندادند و به من گفتند داخل شوم. وارد حیاط فیضیه شدم و از پلههای سمت… بیشتر »
حریم مهرورزی
سال ها پیش، زن و شوهرها، از گفتار و رفتار محبت آمیز در حضور دیگران پرهیز می کردند. در برخی فرهنگ ها، این رعایت حریم در حضور بزرگ ترها نشانه ی احترام به آن ها تلقی می شد. خب خیلی از انسان ها شاید نتوانند همیشه، تعادل را نگه دارند. برای همین بعضی از آن… بیشتر »
سر تا پا می شوم سلام
وارد صحن می شوم، حال و هوای دلم ابری است. رایحه ای دلپذیر در فضا پیچیده است، شبیه هیچ رایحه ی دنیایی نیست. قلبم نهیب می زند که آهسته قدم بردار، همراه ملائک! لحظاتی پیش در دعای اذن دخول خواندی” ای ملائک مرا یاری کنید تا وارد روضه ی مبارکه… بیشتر »
کوثر
#یا_فاطمه_اغیثینی امروز استاد می گفت: زوجین علاوه بر هماهنگی شخصیتی، باید اهداف همسو داشته و با هم گفتگو کنند و برای حل اختلاف قدم بردارند. علاوه بر همسری ، هم سرّ و هم همسفر باشند و فعالیت مشترک خانوادگی داشته باشند… بیشتر »
قدر آن شیشه بدانید که هست!
حرف های عاطفه مثل پتک خورد تو سرم، احساس می کردم خون تو رگ هایم یخ زده است. باورم نمی شد دیگر خاله آسیه را نمی بینم با آن صورت گرد و گونه های افتاده و دست های لرزان، با همه مهربانیش. مبهوت ماندن من، اما، چیزی را عوض نکرد. شب نشده همه جمع شدیم کنار… بیشتر »
ولنتاین در ورژن آسمانی!
یکی از دوستان دیروز می گفت: امروزی باش! تو هم جشن ولنتاین بگیر! من هم به توصیه دوست مدرنمان خواستم هدیه ولنتاین برای همسرم بگیرم. اما دیدم بد نیست درباره این واژه و این رسم تحقیقی کنم. ظاهرا در قُدسی ترین روایت، ولنتاین نام یک کشیش خطاکار بوده که عاشق… بیشتر »
زنگِ احسان
ساعت را نگاه می کنم نزدیک ۳ بعدازظهر است. از شدت خستگی چشمهایم بی تاب خواب است، اما می دانم که زنگ آیفون به صدا در خواهد آمد. پسر کوچک واحد کناری مان هر روز همین موقع از مدرسه می رسد. باز کردن در ورودی آپارتمان با کلید، قلق خاصی دارد که او نمی تواند.… بیشتر »
حجاب دنیا
#المراقبه چند هفته پیش، حجت الاسلام لقمانی در برنامه سمت خدا نقل می کردند: مداحی نزد آیت الله بهالدینی ره ، روضه خواند. آقا خیلی فیض بردند و بعد از روضه، مداح را صدا کردند و به ایشان فرمود: « من الآن در دنیا چیزی ندارم به تو بدهم و دست تنگ هستم، بعد از… بیشتر »
لیلة القدر
#شهادت_حضرت_زهرا_تسلیت_باد ?امام صادق ع فرمود : هر کسی فاطمه س را همانطور که حق معرفتش است ، درک کند ، همانا شب قدر را درک کرده است . ?شب قدر یک مقام است و حقیقتی غیبی و نامحسوس است و ظرفیتی بسیار دارد و برای درک شب قدر ، باید آمادگی روحی و قلبی کسب کرد… بیشتر »
کوچه عاشقی
بعد از سخنرانی ام در همایش خادمان رضوی، آهسته در حالی که دست کودکش را گرفته بود، به کنار سن نزدیک شد و پرسید: ببخشید شما کجا کلاس دارید؟ گفتم : من جایی کلاس ندارم. گفت : حیف! من خیلی دوست داشتم که از کلاس شما استفاده کنم. من به شوخی گفتم: خوب بیایید… بیشتر »
سلبریتی
وقتی خود را در قاب دوربین عکاسی میگذارید، آرایش و لباستان را نمایش میدهید، فمنیسم را فریاد میکنید، دم از آزادی زنان میزنید، مردان را آزاد میگذارید که تماشایتان کنند، وقتی در فیلمها با این و آن حشر و نشر میکنید و آنرا به دختران و پسران… بیشتر »
فطرتهای تراریخته
حال خوشی نداشتم.دوست داشتم با یک خواب اصحاب کهفی از دنیا و مافیها منقطع شوم؛ شاید کمی آرامش پیدا کنم. بالشتم را در ترنج فرش گذاشتم و پتو را روی سرم کشیدم تا نه صدایی بشنوم و نه چیزی ببینم. نفسم که به شماره افتاد پتو را کنار زدم. فسقل بانوی شش ساله که… بیشتر »
لباس دوست داشتنی من!
لابه لای زندگی، نشانه هایی گذاشته ام برای به یادآوردن واقعی ترین اتفاق زندگی! تو قفسه سبزی های معطر یک بسته سدر و کافور. لای کتاب های کتابخانه، مصحف کوچکی از آداب الاموات و بین لباس های رنگ به رنگ آویزان شده که هرکدام آدم را یاد چیزی می اندازند، یک دست… بیشتر »
ساعت به وقت ظهور
از ساعت شیک و پیک و پاندول دار جهیزیه ام فقط یک دایره کوچک مانده با چند عقربه! این وضع را مدیون توپ های فوتبالی هستیم که به سمتش نشانه رفتند. به سرم زده بود بروم از آن صفحه بزرگ های قشنگ بگیرم که سروصدا ندارد و ممتد و آرام حرکت می کند. اما دستم به کیف… بیشتر »
اشک های سکوت!
صداي گريه مظلوميت پسر بچه بيچاره در تمام منزل ما شنيده مي شد. كم مانده بود، من و مادر دق كنيم. اجازه دخالت نداشتيم به نفع «احمد رضا» نبود. از هيچ كدام از خانه هايي كه با ما ديوار مشترك دارند، صدايي رد و بدل نمي شود جز يك ديوارِ امروزي. خدا رحمت كند… بیشتر »
آقای مهربانم
دلنوشته ای برای:آقای مهربانم. آقای مهربانم,دست ازطلب ندارم ,هرروزوشب برآنم,تاکام من برآید آقای مهربانم,دستم به سویت آمد,آه ازدلم برآمد,تاکام من برآید آقای مهربانم,اشک ازچشم روان است,سوزدلم نهان است,تاکام من برآید آقای… بیشتر »
او دلش می گیرد!
مدتی بود انتظار می کشیدم خانواده فرصت کنند و برویم برای خرید کفش. سرماخوردگی امان پدر را برده بود و ماموریت دادند به برادرم که در اولین فرصت این کار را از طرف ایشان انجام دهند. رسیدیم به مغازه. بسته بود. برادرم از شماره تماس روی درب سوال کرد و آقای… بیشتر »
انگیزه و تنوع در عبادت
وقتی برای خواندن نماز مغرب، جانماز را باز کردم، با دیدن مُهر دایره ای تیره رنگ شده، یاد حرف استادی افتادم. استاد می گفت: برای داشتن انگیزه در عبادت، همواره به نظافت و پاکی ظاهری مُهر، جانماز و چادرتان توجه کنید. حتی می توانید دو مُهر، سجاده و چادر داشته… بیشتر »
ماجرای یک چکمه
دوران کودکی ام را در یکی از شهرهای شمالی کشور گذرانده ام. تا جایی که یادم هست، بجز فصل تابستان باقی سال تقریبا تمام شب ها و روزها بارانی بود. من حتی برف را ندیده بودم و فقط وصفش را شنیده بودم. متناسب با هوای همیشه بارانی رامسر، همه ی بچه ها با چکمه های… بیشتر »
حق همسایه
یاد آن قدیمها به خیر. کوچه ی بن بستی که فقط خانهی ما در آن بود و یک خانه ی دیگر و ما و بچه های همسایه صبح تا غروب تو کوچه ی باصفایمان مینشستیم و بازی می کردیم. هنوز روزهای خوش کودکی جلوی چشمانم هست. حیف که بچه های ما این لذتهای کودکانه ی ما را تو این… بیشتر »
صدای پای رضاخان
روزی روزگاری دختران و زنان ایرانی برای حفظ پوششان جلوی چکمههای رضاخانی زمین خوردند، کتک خوردند، حرف شنیدند، خانهنشین شدند، مریض شدند، دکتر نرفتند و مُردند. صدای پای رضاخان در کوچههای شهرها پیچید. مردانی که تا آنروز جز همسر خود زنی را بیحجاب ندیده… بیشتر »
همجوار آخرت
دیشب مهمان داشتیم. از دوستان خانوادگی بودند. بعد از رفتن آن ها به کارهای عقب افتاده ی آشپزخانه رسیدگی کردم. خسته از جمع و جور کردن خانه و خواباندن دخترم روی مبل نشستم و کنترل تلویزیون را به دست گرفتم. اخبار نیمه شب، مراسم تشییع یکی از پیشکسوتان فوتبال… بیشتر »
مردن برای همه است
بعضیها در هوا میمیرند، بعضیها در خشکی، بعضیها در دریا. بعضیها را ماشین میزند و میکشد، بعضیها سکته میکنند و دیگر بیدار نمیشوند، برخی نیز از بلندی میافتند و سرشان به جایی میخورد و دیگر به هوش نمیآیند. برخی از مردم نیز وقتی کسی را در حال غرق… بیشتر »
حسرتِ یک دلِ سیر زیارت
دست در دست بچه ها، وارد رواق می شویم. دستانشان را رها می کنم، ضریح را نشان داده و می گویم: به خانم سلام دهید. پسر چهارساله ام به پیروی از من دست روی سینه گذاشته و می گوید: سلام! حرم امام رضا(ع) را قبلا دیده، وقتی گفتم که اینجا ضریح خواهر امام رضا(ع)… بیشتر »
خوش مزه
با وضو روغن را روی برنج ریختم و در قابلمه را بستم. شیشه ی در قابلمه که بخار گرفت شعله ی گاز را کم کردم. و زیر لب گفتم صلی الله علیک یااباعبدالله! سالهاست در مطبخِ خانه ی ما غذاهایم مزه ی نذری میدهند. به همین سادگی به همین خوشمزگی! بیشتر »
حواله ی بهشتی
در نبود همسر، خرید مایحتاج خانه بر عهده ی من است. به مغازه ی میوه فروشی رفتم. سیب زمینی ها در سه دسته ی درشت، متوسط و ریز با قیمت های متفاوت چیده شده بودند. معلوم بود که فروشنده، با انصاف است که جنس درهم نمی فروشد. پایین چادرم را جمع کردم و به حالت نیم… بیشتر »
اتفاق های کوچک، درس های بزرگ...
دو سه هفته ای از زندگی مشترکمان گذشته بود و من دوست داشتم که خانواده ی همسرم را برای ناهار دعوت کنم. مهمان ها حاضر شدند، سفره پهن شد و از قیمه ی من که هشتاد درصدش آبِ قرمز بود و بقیه اش گوشت و لپه رو نمایی شد. بنده خدا مهمان ها کلّی ملاقه را در خورشت می… بیشتر »
راحت طلبی
#رفاه_زدگی #روشندل نمی دونم علت دیگری داشت و یا دوستان و عزیزان جلسه دیروزی زحمت کشیدند و چشم زدند، لامپ تلویزیون خونه بیخودی سوخت. البته بعد از تشکر از لامپ تلویزیون که پیشمرگ ما شد و نگذاشت بلا به کلیه و کبدمان اصابت کند، فرصت مناسبی فراهم شد که… بیشتر »
ناب ترین حلقه یِ محاصره
در کمال حیرت متوجه شدیم تنها دو نفر راه عراقی ها را آن همه مدت سدّ کرده بودند! داخل حوض خالی میدان شهید مطهری سنگر گرفته بودند. خون خونمان را می خورد. باید برایشان کاری می کردیم. فضای ترس و استرس حاکم بود. هیچ کاری هم نمی شد برایشان کرد. هر لحظه که می… بیشتر »
غبار یتیمی
تاب نبود پدر را نداشت.دلش می لرزید به ناله های پدر.دستان کوچکش آفریده شده بود برای نوازش پدر. از این رو او را ام ابیها نامیدند. حال که بالیده بود و خود مادری شده بود برازنده ی نام بانوی بانوان دوعالم، چگونه می توانست بر خود بپذیرد که چندی دیگر پدر را از… بیشتر »
ضلالت
#دیالوگ می گفت: من امتحانم عالی دادم، بیست میشم، نمی دونم چرا منو انداختید؟! گفتم: تمام پاسخ ها را جابجا نوشتی، اصلا به سوال دقت نکردی و همینطور فقط نوشتی! گفت: من یه عالمه نوشتم، میگه میشه همشون غلط باشند؟ گفتم: من که با شما دشمنی ندارم، از خدام هستش… بیشتر »
سخنی با شیعه
آیا میشود روزی کوچهی بنیهاشم را فراموش کرد؟ اگر کوچه را محو کنند که گویا کردهاند، اگر در را تعویض کنند که کردهاند؟ میشود کوچهی بنیهاشم را فراموش کرد؟ شیعه کجای تاریخ ایستاده است؟ مادرش را کتک زدهاند، همسر مادرش را دستبسته به تماشای در… بیشتر »
تشویق
#جشنواره_دهه_فجر #همایشها یقیناً راضی نیستند دستهایی که کف می زنند وقتی دهان برای صلوات گفتن هست! تشویق با کف زدن سیره ی اهل بیت نبوده است! یک سالی که حجاج ایرانی در بیت الله الحرام، هنگام تحویل سال، کف و سوت زده بودند، روزنامه های عربستان نوشتند:… بیشتر »
می خواهم دعا کنم...
آسمان دست از باریدن برداشته، زمین پوشیده از برفِ یخ زده، هنوز خورشید گیسوان طلایی اش را به رُخ زمین نکشیده، که سوز سرما را از پشت پنجره هم می شود حس کرد. یاد کودک طفل معصومی می افتم که قبل از سن مدرسه باید زودتر از آفتاب، از رختخواب گرم و نرم جدا شده و… بیشتر »
دالان بهشتی
قدیم ترها که مهندسان راه و ساختمان هنوز غربی نشده بودند میشد در ساختمان هم خداباوری را نشان داد. دالان ها و راهروها و درها و پنجره ها همگی شان شمایلی شبیه به محراب داشتند و در جای جای در و دیوار ساختمان میشد نام خدا و تسبیح ملائک را دید. بیخود نبود… بیشتر »
طاغوت
وارد مترو شدم، چند دختر جوان روی صندلی نشسته بودند، بینیهای عملکرده، گونههای برجسته، لبهای پروتز شده و ابروهای تتو همه را شبیه کرده بود؛ یک لحظه جا خوردم. اینها خواهر هستند؟ خداوند در قرآنش فرموده که شما را به رنگها و اشکال مختلف درآوردیم که… بیشتر »
حقیقتِ خورشید
وقتی آمدی چه زیبا برایت سرودند: دیو چو بیرون رود فرشته درآید. تو فرشته ی نجات مردم ایران بودی وقتی ظلم بیداد می کرد، دین و ناموس مردم در خطر بود. سرمایه های کشور به دستان چپاول گران به غارت می رفت. آمریکا و انگلیس برایمان تعیین تکلیف می کردند، شاهِ بی… بیشتر »
اندر احوالات برف
مادربزرگم می گفت برف که می آمد کار ما ساخته بود. برای شستن لباس، باید ابتدا مسیر قنات پارو کشیده می شد. بعدش هم وقتی به قنات می رسیدیم باید یخ جو را با سنگ می شکستیم تا به آب می رسید. هنگام برگشت هم دستمان می چسبید به لگن خیس لباس که از جنس روی بود.… بیشتر »
میراث رنج
حمیده می گوید: انگار شوهرم معتاد شده ، توی جیبش مواد پیدا کردم! طاهره می گوید: اگر کار خدماتی هم باشه، هر جا باشه میرم، خرج دوا درمون شوهرم زیاده! خانم جعفری می گوید: یه بخاری برای یه خانواده نیازمند میخوام، جایی سراغ ندارید؟ سعیده می گوید: کار طلاقم… بیشتر »
برف
امشب آسمان سخاوتمندانه میبارید. در مسیر بازگشت به خانه در بیابان های اطراف پردیسان صحنههای بکر و بینظیر از بارش برف به چشممان خورد. اما با سرعت از کنار آنها رد شدیم. بدون حتی یک نیش ترمز! آسمان اما سخاوتمندانه به کارش ادامه میدهد. بدون اینکه ذرهای… بیشتر »
بی خانمان!
نشسته ام زیر کرسی، کمی دورتر از پنجره. بساط چای براه است. امشب صدای اضافه ای به گوش می رسد. زوزه های جان سوز باد توی راه پله های باریک یک آپارتمان. آسمان در انعکاس مشبک های بلورین برف، دلبری می کند. خانه گرم است، بچه ها سیر از غذاهای مانده امروز و… بیشتر »
سادگی زیباست
رمز و رازی هست در این اشکال هندسی که فقط سازندگانشان آن را میدانستند. در همه ی اماکن متبرکه وقتی وارد میشوید یکی دو تا از این طرح های هندسی زیبا هست. این طرح در دیواره ی داخل حرم پیر پالان دوز در کنار حرم مطهر رضوی است. اوصیکم به تقوی الله و نظم… بیشتر »
ای کاشِ امروز من
زمستان است، هوا اما بهاری، گاهی تابستانی. زمستان کودکیهامان سرمایی به ما میدهد، من به یاد چکمههای صورتیرنگم، او به یاد چکمههای آبیرنگش. دستانمان به سوی آسمان دراز که خدایا از ذخیرهی نزولات آسمانیت برایمان بفرست که سخت نیازمندیم، چیزی از… بیشتر »
آرزوهای فطرت
پسرکی را به خاطر میآورم که دستانش مانند قیر سیاه است و روی کارتن میخوابد. دخترکی را با مانتوی سورمهایِ رنگ و رو رفته و صورت ککمکی به یاد میآورم که از من خریدن بیسکوییتش را گدایی میکند. در حافظهی من پسرکی وجود دارد که قرآنهای کوچکی را تعارف… بیشتر »
تلگرام بی تلگرام
آدم خیلی نعمتها دارد که آنها را نادیده می گیرد. وقتی نعمت از دست می رود تازه می فهمد چقدر خدا بهش لطف داشته و الان از کفش رفته. گاهی وقتها آدم از روی فراموشی میجنگد که آن نعمت را از بین ببرد ولی خودش هم نمی داند اگر از بین رفت فقط ضرر و زیانش باقی… بیشتر »
فریادرسی
کانال خبر را جستجو می کنم: « دولت عراق برای داعشی های فرانسوی دستگیر شده در عراق، حکم اعدام صادر کرد. دولت فرانسه هم اعلام کرد، اگر دولت عراق بخواهد قصد خود را عملی کند، در این مورد دخالت خواهد کرد.» دست دولت عراق درد نکند و دست دولت فرانسه درد بکند… بیشتر »
التماس های من
تنها تو که نبودی! گزینه های زیادی برای انتخاب وجود داشت. اگر ناراحت نمی شوی باید بگویم بعضی رقیبانت یک سر و گردن از تو بالاتر بودند؛ زیبا، خانواده دار، توانمند و به روز. که از مقابل هر کدامشان رد می شدم عشوه گری می کردند و دل مرا می لرزاندند. حق بده به… بیشتر »
آب در کوزه و ما گِرد جهان می گردیم
از دو سالگی اش تا به حال کمتر شبی را بدون قصه هایم خوابیده. با انگشتانم موهای ظریفش را نوازش می کنم و در سیلِ افکار شبانه ام، روحم را به یاد کلام ناب بانوی عالمین زنده می کنم؛ «هیچ زنی نیست که موهای فرزندان خود را شانه بزند، مگر اینکه خداوند برای هر… بیشتر »
طعم ماندگار
در یخچال را باز کردم، پرتقالی برداشتم و جلوی تلویزیون نشستم. کلیپی را دیدم که کارشناسی گفت: برای تهیه ی یک پرتقال صد گرمی، پنجاه لیتر آب استفاده می شود! و ادامه ی صحبتش هم گفت: ایران کشور کم آبی است! پرتقال را دست نزده برگرداندم تو یخچال! با توجه به این… بیشتر »
دفتر عقاید
عقاید #خاطرات زمان مدرسه دفتر خاطرات مد بود. نزدیک آخر سال که میشد، همهی دخترها دفترهایشان را به یکدیگر میدادند که برایشان یادگاری بنویسند، به معلمها هم میدادند و آنها نیز برایشان نصحیتهای مادرانه مینوشتند. اسم دفتر من دفتر خاطرات نبود، من اسمش… بیشتر »
لبخندِ رضایتِ آقا
دوباره من و جمعه و قلم. جمعه که می رسد، من و قلمم برای نوشتن بی قرار می شویم. دفتر خاطرات انتظار را می گشایم تا به مدد گل واژه ها، عقده ی دلم را بگشایم. گفتن و نوشتن از فراق و دل تنگی اگر چه تکراری ست، اما ملال آور نیست. انتظار اگر چه سخت است، اما تلخ… بیشتر »
کوتاهی آرزوها
معنای این کلام حضرت امیر علیهالسلام را که میفرماید: آرزوهایت را کوتاه کن و به عملت اضافه نما، وقتی فهیمدم که آرزوهایم ر تلنبارشده روی هم دیدم و کارهایم را که به سرانجام نرسیدهاند. از آرزوهایم ترسیدم و مدتی با آنها قهر کردم، به امید اینکه کارهای… بیشتر »
کبکو
هنوز خستگي راه از تنم نرفته بود از مادر سوال كردم: «امروز كبكو نيامده بود؟ مطمئنيد؟» و از شنيدن جواب منفي بيشتر احساس دلتنگي كردم. سر زدم به همان جايي كه هر روز مي ديدمش، خبري نبود كه نبود. اولين باري كه صدايش را شنيدم بي اختيار لپ تاپ را رها كردم و با… بیشتر »
مریم خانم
کاملاً مشخص است که مریم خانم دیگر توان ندارد! به سختی دیوار را پاک می کند اما، با هر رفت و برگشت دستش، رد سیاهی روی دیوار می ماند از بس که دستمالش خیس و کثیف است، چون نمی تواند آن را خوب بچلاند! رنگ و روی زرد، چشمان گود افتاده، دستان زبر و ترک خورده… بیشتر »
تلنگر!
برای بیرون رفتن از منزل مهیا شد. همه چیز حاضر بود. چادرش گفت: در برخورد با نامحرم غرور زنانه ات را فراموش نکن. حیا را هم زیر چارقدت بگذار، مبادا در رفتار و گفتار و حرکاتت کرشمه بیای و عشوه گری کنی! من بدون غرور و حیا معذورم از همراهیِ تو. چشمی گفت و به… بیشتر »
هنر خوب زیستن
دو خواهر دستفروش در متروی تهران کار میکنند. خواهر کوچکتر که شاید 8-9 ساله باشد براقکنندهی کفش میفروشد، خم میشود و کفش خانمی را براق میکند. خانم با اکراه پایش را عقب میکشد، دختربچه اما با سماجت کفش را براق میکند، حرفی نمیزند، زن براقکننده… بیشتر »
عقیله ی صابره
صبر، پیشانی بر قدومت سائیده و عقل، طفل صغیری است که به دامانت نشسته… ای عقیله ی صابره! اسارت را کسی تاب ندارد اما قهرمانانه و پیروزمندانه، کشتی نجات اباعبد الله الحسین را به پیش بردی و به سر منزل مقصود کشاندی! ای قهرمان روزهای سخت! رسانه ی… بیشتر »
ارحم الراحمین
وسط خیابان افتاده است، هوا سرد است و برفی، ماشینی از جهت مخالف میآید، به او میزند و اورا به زمین پرتاب میکند. چند دقیقهای بیهوش است، به هوش که میآید مردم را میبیند که اطرافش جمع شدهاند. همه منتظر آمبولاسند که اورا به بیمارستان ببرد، میترسند اورا… بیشتر »