كرسي هاي عشق!
با اينكه غالبا طالب سكوتم و فقط در تنهايي تمركز كار علمي دارم، همه مي دانند از درب بسته بيزارم. درب اتاقم يادش نيست كي بسته شده است. كليدهايش فسيل شده اند. وقتي درب بسته مي شود حس غريبي دارم. حسي شبيه جدايي و تنهايي و شايد هم بي كسي. بدترين حس ممكني كه… بیشتر »
نظر دهید »
دفاع همچنان باقیست
معصومه، یکی از دوستان قدیمی ام امروز مهمانم بود. از شب نشینی منزل دایی اش می گفت که تازه از سفر شیراز برگشته بودند. دایی آنقدر با آب و تاب و هیجان از پاسارگاد وتخت جمشید تعریف می کرد که نگو ونپرس. چقدر به کوروش و منشورش می بالید و به ایرانی بودنش افتخار… بیشتر »
یلدا با طعم غفلت!
به بهانه خرید هدیه برای تولد دخترم از آرامش و سکون خانه دل می کنم و خودم را به هیاهوی بازار شهر می سپارم. هنوز به سر کوچه نرسیده ام که کم کم نشانه های “شب یلدا” آشکار می شود.آقای رضایی مغازه دار سر کوچه مان،برای انار قیمت زده کیلویی نُه… بیشتر »
مواظبت
وقتی نمازت را ترک میکنی، موهایت را میآرایی، چهرهات را بزک میکنی، با مردان میخندی، در مجلسشان میرقصی و همسرت برایت کف میزند، وقتی با دوستت مینشینی از عالم و آدم بد میگویی و این میشود تفریح تو، وقتی به مادرت بیاحترامی میکنی، به شوهرت بدو… بیشتر »
زنان علیه زنان
اولی: ورزشگاه برم کنار مردها منقلب میشم. دومی: چون تو منقلب میشی همه باید قید ورزشگاه رفتنُ بزنن؟! پایینش هم هشتک زدند: #زنان_علیه_زنان راستی؛ درد جامعه ما استادیوم رفتن یا نرفتن خانم هاست؟!!! برفی هم نباریده که بگویم سرتان را در بیاورید از زیرش! از… بیشتر »
وسوسهی ابلیس
دیشب خواب غریبی دیدم. در حال کتاب خواندن بودم که درِ اتاقم باز شد و شبح سیاهی پا به اتاق گذاشت. حجم بدنش را میدیدم اما چهرهاش را نه. از او پرسیدم تو کی هستی؟ چیزی نگفت. طول و عرض اتاقم را قدم زد و بعد دوباره سر جای اولش ایستاد. چشمهایم را جمع کردم تا… بیشتر »
میم مثل مجلس
با شروع اخبار، خانواده ساکت شد وفقط صدای خنده ها و آواهای دخترک من مخل صدای اخبارگو بود. گوینده، خبر گرانی بنزین و عوارض خروجی را که خواند عمو رو به تلویزیون گفت “مملکت در دست آخوندهاست دیگر! “ بابا گفت “نه عزیزمن این نتیجه انتخاب… بیشتر »
تحفه ی نامبارک
مدتی بود که از هم بی خبر بودیم. آن شب وقتی در تلگرام دیدم آنلاین شده، پیش قدم شدم و سلام گرمی برایش فرستادم. به چت ها اکتفا نکردیم و قرار شد فردا عصر در پارک همدیگر را ببینیم. فضای سبز پارک و تاب و سرسره بچه هایمان را مشغول کرد و ما گرم صحبت شدیم.… بیشتر »
بیا محمدی شویم
من و تو مسلمانیم. از کودکی به ما یاد دادند وقتی نام حضرت محمد(ص) را شنیدیم صلوات بفرستیم. ما پیامبر(ص) را دوست داریم و از خاصیت های دوست داشتن این است که شخص سعی می کند شبیه محبوب شود. خود ایشان فرموده اند: شبیه ترین شما به من خوش اخلاق ترین شماست.… بیشتر »
رسالت حجاب
همه چیز بعد از خریدن یک گوشی هوشمند شروع شد. مادرش دوست داشت همه جا حتی در دنیای مجازی، مثل یک دوست کنار دخترش باشد و این رفاقت را در طول زندگی به او ثابت کرده بود. آن روز صبح وقتی سحر از خواب بیدار شد، طبق معمول ناشتایی اش را با مرور کامنت های زیر پست… بیشتر »
مادرانه
خودم را که جای مادر همسرم میگذارم تازه غصه هایش را میفهمم. بعد از سی و چند سال هنوز هم وقتی یادش می افتد که چطور پسرک یک ساله اش را روی دست برد بیمارستان و آنها به خاطر تب بالا و احتمال از دست رفتن کودک او را پذیرش نکردند، اشکش سرازیر میشود. بالاخره… بیشتر »
فرزندان سیاسی
سارای هشت ساله سر سفره غذا در ته مانده ماست آب ریخت. نوک قاشق هم نمک پاشید. پیاله را قِر داد و با ذوق گفت مامان دوغ درست کردم!! پدر پوزخند زد و آهسته درگوش مادر گفت ” آقایان تدبیر و امید خجالت بکشند که امروز دوغ را از امارات وارد کرده… بیشتر »
نامهای به فلسطین
سلام به تو فلسطین، به سرزمین خون و اشک، سلام به حیفا و به غزه، سلام به دخترانِ در اسارت، به پسران شهیدشده، به خونهای ریخته بر خاک، به مقاومتهای همیشه آماده، سلام به تو و به مردان و زنانت، به کودکانت، سلام به تو فلسطین، سرزمین داغهای همیشه در صحنه،… بیشتر »
چادرم سفیر دینم
اتوبوس شلوغ بود، جای نشستن نبود، من هم در کنار چند نفر ایستادم. راننده که ترمز گرفت، من به خانمی خوردم و فورا عذرخواهی کردم. در جواب گفت: تقصیر شما که نبود! من هم لبخندی زدم. گفت: ببخشید سوالی دارم! گفتم : بفرمایید! پرسید: می خواهم علت بعضی دستورات… بیشتر »
همه ی ما بدهکاریم!
یک هفته ای می شد به خانه ی جدیدمان اثاث برده بودیم. صدای در که آمد سریع چادر سر کردم و در را باز کردم. خانم حیدری بود، همسایه ی واحدِ روبه رو. در اولین برخورد چقدر باوقار و متین به نظر می رسید. بعد از خوش آمد گویی اولین کلامش عذرخواهی بود. به حق هم بود… بیشتر »
اولش، کودکی. آخرش، کودکی!
سالگرد آقاجان رفتیم ده اما هیچ کس نیامد سر مزار. اهل ده همگی رفته بودند زیارت امام رضا. چند تا پیرزن رنجور و دلشکسته مانده بودند با یکی دو خانوار ِ مالدار. بعد از خواندن فاتحه و خوردن چای نپتونِ فلاکسی، سه تا مشماع شیرینی و خرما و پرتقال ردیف کردم… بیشتر »
از جنس نور
جنس محبت شان فرق می کند. رنگ صداقت دارد و بوی پاکی می دهد. پدر و مادرم را می گویم. مادرم سال و روز تولد مان را با تقویم طبیعت و حوادث روزگار به یاد می آورد. مثلا می داند که وقتی خواهر بزرگم نوپا بوده امام خمینی به ایران آمد. یا آن یکی خواهرم بیست… بیشتر »
شیعه مظلوم تر از قبل شده زود بیا
نمی دانم چرا جمعه نوشت هایم همیشه لکنت دارند… کلمات بهانه می گیرند و قلم همراهی ام نمی کند. پاییز هم چه ساکت و بی صدا هوای کوچ به سر دارد، نه خیس شدن زیر بارانی نه بوی نم خاکی نه هوای تازه ای…انگار همه چیز در جا می زند. همه دور خود می پیچیم… بیشتر »
سلام بی جواب
سادات گفته بود:” تو حرم حضرت علی هر کسی روضه ی حضرت زهرا میخوند برو بشین کنارشون گوش کن.اگر تونستی خودت یه روضه ی حضرت زهرا تو حرم حضرت علی علیه السلام بخون.” سر خیابان حرم که رسیدم و نگاهم به گنبد نورانی آقا گره خورد، ابهت آقا امیرالمومنین… بیشتر »
مشق عشق
عداوت را آب داده بود ونفرت را به ثمر نشانده بود و هر روز علف های هرز کینه را درو می کرد! هر روز، بر پشت بام، با ظرفی از خاکستر، منتظر آمدن او می شد! وه که چه لذتی دارد که به آسانی دشمن خود را آزار دهی ! آنهم با خاکستر، که به آسانی از سر و لباس پاک نمی… بیشتر »
خدایا شکر
تاریخ را که ورق میزنم، حس میکنم لرزش زمین زیر پایم را، میشنوم صدای شکستن کسری را، میبینم ستارههایی را که کسی ندیده، ویرانی کلیساها را. تاریخ را که ورق میزنم، میبینم کرنش بت بتکدهها را، خاموشی نور آتش آتشکدهها را، اما نمیشنوم صدای غرور پادشاهان… بیشتر »
ای افتخار شیعه، آبروی طلبه
سلام سال ها قبل از میلاد پر نورتان، به یقین حضرت رسول(ص) می دانستند که شما در سالروز ولادت ایشان- هفدهم ربیع الاول- چشم به جهان خواهید گشود، لذا فرمودند: وقتی جعفر بن محمد بن علی بن حسین بن علی بن ابی طالب (علیهم السلام) متولد شد، نام او را صادق… بیشتر »
مردی سرتا پا بصیرت
حتما باید زمان را متوقف کرد، ایستاد و کوله بار سفر را پر کرد از عبرت ها، بعد هم یا راه را تغییر داد یا جور دیگر تصمیم گرفت. 1400 سال پیش مردمِ خسته از ظلم های بنی اُمیّه حکومت فاسدتری را حمایت کردند و بنی عباس را سر کار آوردند. آری فریب خوردند چون بنی… بیشتر »
گناه مجازی
این روزها که روابط ما به جای دید و بازدید همدیگر تلگرامی شده سبک گناهانمان هم تغییر کرده است. مثلا قبلا جمع میشدیم دور هم غیبت میکردیم الان تو گروه هایمان مینشینیم پشت سر هم چت میکنیم. غیبت غیبت است. چه بر زبان بیاوری چه بنویسی. قبل ترها بین جمع… بیشتر »
اجرنا من النار یا مجیر
روز قیامت پشت سر هم می رسند! روح های زخمی از گناه! روح های بیمار! روح هایی که در دنیا ، با نور معارف و اخلاق الهی ، خود را درمان نکردند! حالا که وقت ملاقات با خداست، رنجور و زخمی و شرمنده! دیگر از عطر و ادکلن و پودر و … دنیایی خبری نیست! همه ی… بیشتر »
چاپلوسی برای خدا
وقتی کار بدی میکند و مرا عصبانی میبیند با اینکه بوسیدن را دوست ندارد زود میدود و صورتم را غرق در بوسه میکند. عجیب دخترها بلدند آدم را گول بزنند. آنوقت است که قند در دلم آب میشود و یادم میرود میخواستم تنبیهش کنم. امروز وقتی برگه های خواهرش را پاره… بیشتر »
و خانواده مظلوم شهدای تیپ فاطمیون...
دارید از خیابان گذر می کنید که ناگهان یک اروپایی چشم آبی خوش تیپ از شما آدرس میپرسد. عکس العمل شما چیست؟ با بی محلی می گویید نمی دانم ؟ یا یک لبخند روشنفکرانه می زنید و با صمیمیت زیاد، سعی در نشان دادن آدرس می کنید؟ شاید هم در آخر یک سلفی بزنید تنگش!… بیشتر »
المراقبه
همگی ما معمولاً اهل مراقبتیم و می توانیم لیست بلند بالایی از مواردی که مراقبت می کنیم بنویسیم: اجاق گاز، یخچال، لباسشویی، ظرفشویی ، ماکرویو، کابیت ها، ظروف، فرش، رختخواب ، البسه، لوستر، بوفه، رنگ و کاغذ و گچ در و دیوار، وسایل صوتی و رسانه ای، ماشین،… بیشتر »
پس لرزه های بی کسی!
شهرمان نزدیک یک گسل فعال است، تازگی ها روزی چندبار زلزله هایی کوچک، تنش را لرزانده! حالا شب که می خوابیم نمی دانیم صبح با پاهای خودمان از رختخواب بلند می شویم یا با بیل های یک بولدزر از زیر آوار! این ها خیلی مسأله ساز نیست، برخلاف اغلب آدم ها که به… بیشتر »
برف پاکن ها بهانه باران را می گیرند
دلتنگم، برای صدای برف پاک کن، از یک باران حسابی، که نور چراغ های شب گم شود در قطراتش. نیمه آذرست، باران و برف نداشتیم اما پس زلزله تا دلتان بخواهد، آسمان قهر کرده، زمین بغض های تکراری اش را خالی می کند. حالا دانشمندان هی بگویند اثر گازهای گلخانه… بیشتر »
شکسته های قیمتی
تاریخ به وقتِ ۱۰ اسفند سال ۱۳۹۲ اتوبان قزوین_رشت، جاده ی رستم آباد، ساعت۱۰ شب، سرعت ۱۲۰ کیلومتر بر ساعت، همه چیز در چند ثانیه اتفاق افتاد… انحراف به چپ، برخورد با گاردریل بتونی وسط اتوبان…. بعد هم بیمارستان. دست راستم شکسته بود، چند پرستار… بیشتر »
وقتی ارزش ها تغییر کرد...
ساعت دو ظهر بود، آفتاب از پنجره ی آشپزخانه روی گلدان ها می تابید و فضا را دلنشین کرده بود. طبق معمول هر چهار نفرمان دور میز نشستیم و دورهمیِ مان شروع شد. یادم می آید اولین دورهمی آنقدر برای دخترم جذاب بود که تا به امروز، هر بار به اصرار خودش آن را… بیشتر »
بانوی خوبی ها
سلام بانو! ناگفته هایی از زندگی شما در لابلای صفحات تاریخ جا مانده است و چه بهتر که در دهم ربیع الاول که روز پیوند شما با پیامبر(ص) است، این مُهر گشوده شود. نام عشق شما به میان آمد. پیامبر (ص) را می گویم… همان جوان هاشمی که دل در گرو او داشتید.… بیشتر »
همیشه با من بمان!
کانال اخبار را جستجو می کنم: جوان ایرانی با سه گلوله در آمریکا کشته شده است. « سخنگوی وزارت امور خارجه می گوید: موضوع قتل جوان ایرانی در آمریکا در حال بررسی و پیگیری جدی است.» همیشه همین جور است. در خوشی های ایرانیان خارج از کشور، دولت شریک نیست،… بیشتر »
مبارزه با خشونت از حرف تا عمل
کدام مصرعِ این شعرِ سراسر ظلمت و تاریکی را، کدام بندِ این قصّه ی سراسر غصّه را برایت روایت کنم، که بندبندِ وجودت زیر بار این غم، خم نشود؟ قصه نه، غصه از آن جایی شروع شد که تو را زن نه، بلکه سراسر تن دیدند! قدم به قدم با من پیش بیا، اینجا بروکسل است،… بیشتر »
سلام !
آقای من! وقتی تو بیایی دیگر کسی قفل و زنجیر نخواهد ساخت و دیگر کسی منتظر نوبت دادگاهش نخواهد بود! وقتی تو بیایی دیگر کسی حسرت سفر به کشوری را نخواهد داشت، زیرا که تو راههای سفر به آسمان را هموار خواهی کرد! وقتی تو بیایی، دیگر هیچ مادری نگران ایمان… بیشتر »
هرآنچه دیده ام یاد تو کردم...!
اگر سوال کنی چرا برایم نمی نویسی انکار نمی کنم که نوشتن بعد از چندین سال، کار سختی نیست. ولی عزیزِجان بگو از چه بنویسم اینجا یک اتاق شخصی 24 متری است، گرم و آرام و با تمام وسایلی که دوستشان دارم، چطور برایت بنویسم وقتی سرپناهت چادری است کوچک و سرد و… بیشتر »
بفاطمه...
در امتداد بازار سرشورها پیش می رفتم، با احتیاط! نکند کفش هایم صدایی بدهند، حرفی بزنند، دلی بلرزه در آید. روسری را کشیدم جلو، جلوتر، تا برق نگاه زنانه ام را پنهان کند. امواج بیکران چادر پهن شد روی زمین. صدای مردانه زائران دسته دسته از پشت سر شنیده می… بیشتر »
عکس پر ماجرا
باید می رفت از عکاسی، عکسی که دو روز پیش سفارش داده بود، می گرفت. از عکاس خواسته بود عکس روتوش نشود.دوست داشت گوهر چهره ی معصوم و دخترانه اش، در صدف حجاب به قاب دوربین درآید. مادر فرزانه اش، قبلا دخترش را آگاه کرده بود که حجاب او در خیابان، همچون خاری… بیشتر »
سنگر من
گفتم: میخواهم نفْسم قوی شود گفت: با راحت طلبی ات مبارزه کن!(نه خود راحتی) گفتم: مثلا چگونه؟ گفت: انجام منظم کارهای منزل گفتم: چه رزم شیرینی❤️ بیشتر »
تربیت
مربی باشگاه تکلیفش کرد؛ برای تقویت پشت بازو باید30 تا روزانه دمبل بزند. پاهایش هم ضعیف بود، باید آنقدر بدود تا عرق کند. دراز نشست هم چربی شکم را آب می کند و عضلانی، پس بیست دقیقه دراز نشست. بی چون و چرا پذیرفت.نگفت میخواهم تندرست شوم ولی زیر لحاف با… بیشتر »
امانتداری
سرش توی گوشی بود و چت های دوستان را رصد میکرد. آن ها در مورد مهمانی دیشب صحبت می کردند. آن میان، گاهی غیبت و تمسخر هم چاشنی حرف هایشان می شد. او که در آن مهمانی شرکت نکرده بود، چنان در صحبت ها، غرق شده بود که حواسش به اطرافش نبود. غذا روی اجاق گاز بود و… بیشتر »
تجمل گرایی افت زندگی مدرن
بعضی لحظات در زندگی تلنگرند و شاید همان نسیم های رحمتی که نباید از آن ها غافل شد. روز عجیبی بود رنگ سرخ قالی که چه عرض کنم پرده و مبل و لیوان هایش هم دیگر برایش رنگ و رویی نداشتند.دوست داشت به اصطلاح بروز باشد و مدل زندگیش را تغییر دهد اما به اینکه چقدر… بیشتر »