خط روحانیت اصیل
آن یکی طلبه آنقدر از مال دنیا برای خودش اندوخته نکرده تا داشته باشد دختر چهارده ساله اش را با آمبولانس آی سی یو دار از شهرستان به تهران منتقل کند و مقابل چشمش، تن خسته پاره تنش برای همیشه از درد آرام می گیرد. پدر می ماند و کوهی از شرمندگی و غم فراقی که… بیشتر »
نظر دهید »
خدایا نشانه ای بفرست...
شبی که پدرم از دنیا رفت من برای چند دقیقه اتاق را ترک کرده بودم که با تماس خواهرم بازگشتم. همان چند دقیقه کافی بود که فکر کنم هیچ اتفاقی نیفتاده. تا چند دقیقه پیش داشت حرف میزد. تکان میخورد. نمی توانستم باور کنم. یعنی نمیخواستم. سرم را روی قلبش… بیشتر »
مواد لازم
مواد لازم برای رسیدن به خدا: ۱_ دل شکسته! چون « انّ الله عند القلوبُ المنکسرة» … پس وقتی دلت شکست فقط دعا کن نه نفرین! در ملکوت نفرین کاربرد ندارد! بیشتر »
دیالوگ
_ استاد! چرا بستن چشمها سر نماز مکروه است؟ _ نمی دونم! لازم هم نیست علتش بدونیم! _اما من وقتی چشمم را می بندم حواسم جمع می شود و بهتر می تونم به خدا فکر کنم! _خوب اون موقع برای اینکه ذاکر خدا باشیم، باید همیشه چشم بسته باشیم و دنیا را ببوسیم بذاریم… بیشتر »
میازار موری که دانه کِش است!
مشغول جارو کشیدن بودم. لبه ی موکت پایین اوپن آشپزخانه را بلند کردم تا زیر آن را جارو بزنم. از دیدن مورچه هایی که با جنب و جوش فراوان مشغول بردن آذوقه به سمت لانه شان بودند، جا خوردم. تعداد زیادی مورچه خرده های نان، برنج پخته ی خشک شده، دانه ی لپه و تکه… بیشتر »
کمی بالاتر!
روی پل عابر پیاده می ایستی. ماشین ها، سرعت، ترافیک، خطر تصادف؛ همه مشکلات سرجایشان هستند! فقط تو کمی اوج گرفته ای. برخی اذکار چنین تغییری در روحت ایجاد می کنند، یک ارتفاع کوچک برای گذشتن از سختی ها. یادت باشد، مشکلات سرجایشان هستند. فقط، تو، کمی، اوج… بیشتر »
بی دوست؛ زندگانی!
می ترسم، از صدای پیچش باد که پنجره اتاق را برهم می کوبد! از شنبه هایی که می آیند با آنکه او نیامده! دنیا جای وحشتناکی ست وقتی صاحب نباشد. گنجشک ها کمی زودتر بیدار می شوند؛ در سحرهای مبهوت مانده زمان! بلکه طلوع دیگری از خورشید را به تماشا بنشینند. این… بیشتر »
گفتگو با خودم
#گفتگو سلام خودم، مدتی است با تو سخن نگفتهام و تورا به حال خودت رها کردهام. به تو اجازه دادهام بدون مشورت با من هر کار که میخواهی بکنی. درسهایت را فراموش کردهای و فقط به بازیهای این دنیا فکر میکنی، خیالبافی میکنی، هر روز آرزوهای جدید میسازی… بیشتر »
کلاف سردرگم دنیا
فسقل خان کاموای رنگی رنگی ام را کلافه کرده؛ با شکستن یک قطعه الکترونیکی حساس و ریختن ماکارونی روی فرش، این سومین دسته گل امروزش بود که آب داد! فقط چند ثانیه به چشم های پر شیطنتش خیره شدم. دید اوضاع پس است عقب عقب رفت تا تو رختخواب افتاد! حالا هم تند… بیشتر »
اذن به یک لحظه نگاهم بده
دخترکم در کالسکه خوابش برده. پتوی نازکی می کشم رویش تا باد سردی که می وزد سرمایش ندهد. صدای مناجات خوانی حاج منصور به گوش میرسد. گرچه ضعیف اما ولوله ای به جانم می اندازد. انگار دلم قل قل میکند که زودتر وارد صحن شوم. بیرون حرم را هیچ وقت انقدر خلوت و… بیشتر »
یادگاری روی دیوار دنیا
امروز اخبار می گفت : « پوتین با دفن جسد مومیایی شده لنین مخالفت کرد!» لازم به ذکر است که جسد لنین سالهاست که در یکی از میادین مسکو در معرض بازدید عموم قرار دارد. با اینکه لنین کمونیست را قبول ندارم ولی دلم بحالش سوخت که لایق این عذاب طولانی است!! چون… بیشتر »
اضطرار
دم غروب با اینکه جهادی ها خسته از روز پرکار بودند اما گعده مان با انرژی برگزار میشد. هرکدام از رفقا تعریف میکرد که امروز سرکلاس چه گفتند و چه شنیدند. و برنامه فردا چیست. گاهی ضامن بمب خنده کشیده میشد و دانه دانه نیروها را افقی و زمین گیر میکرد! خنده… بیشتر »
کرامتِ نگینِ قم
درطول ایام تحصیل، سخت ترین درس برایم نحو بود.برای فهم آن درمانده بودم.فکر ترک تحصیل از حوزه ذهنم را مشغول کرده بود. تلاش و مباحثه دردی از من دوا نمی کرد. یک روز قبل از حضور در کلاس درس به سمت حرم حضرت معصومه (سلام الله علیها)به راه افتادم. در کنار درب… بیشتر »
حکومترانی زبان
بحث این بود که دخترها باید هنگام انتخاب همسر، حواسشان به جنس مادر طرف هم باشد! که اگر شیشه خرده داشته باشد رسما زندگی پر دردسری خواهد داشت. معصومه گفت هیچ کدامتان مثل من زرنگ نیستید! یک مادرشوهری انتخاب کردم اعلا!! من عاشقش هستم!!! او هم عاشق من!!!!… بیشتر »
به برکتِ نبودِ اینترنت
آن روز که اینترنت قطع شد و تلگرام فیلتر، فرصت را غنیمت شمردم تا به کارهای عقب افتاده ی خانه رسیدگی کنم. از تمیز کردن داخل یخچال و مرتب کردن دو طبقه ی پایین اجاق گاز که مدت هاست به جای فر، به عنوان میکرو انباری جهت چِپاندن وسایل اضافی استفاده می شد. یه… بیشتر »
نصیحتی به خودم
علاقههایت را بشناس و آنها را پلی برای رسیدن به سعادت قرار بده. اگر به تنوع در پوشش علاقه داری، بهترین لباسهایت را ببخش. اگر غذا دوست داری و با آن تفریح میکنی، کمتر بخور و غذایی را که خیلی دوست داری اصلا نخور. اگر گشت و گذار در بازار تو را خوشحال… بیشتر »
ورزش قهرمانی زنان
سالها پیش وقتی مدرسه میرفتم در یکی از برنامههای پرورشی، دختری را دعوت کردند که حرکات نمایشی یکی از ورزشهای رزمی را اجرا میکرد، چه اجرای زیبایی! بسیار علاقهمند شده بودم که من نیز آن حرکات را انجام دهم. اما هیچوقت مادرم اجازه نداد که باشگاه بروم و… بیشتر »
قاطعیت
هوای نفس مذاکره کردنی نیست. مثل امریکا که بعد از چهار سال مذاکره در مورد برجام، به محض کوچکترین بهانه زیر قرارداد می زند که هیچ تازه از اغتشاش گران هم حمایت می کند، هوای نفس همین کار را می کند! باید تمام ابزار لذت و شهوترانی هوای نفس را قطع کنی،… بیشتر »
راه آسانتر
همه می دانیم که ساختن ویرانه های زلزله کرمانشاه، خیلی سخت تر از ساختن یک شهر جدید است. توبه کردن هم همینطور است! چون بعد از گناه انسان باید آثار گناه را از بین ببرد، علاوه بر جبران حقوق تضییع شده، رابطه خود و خدا را اصلاح کند، تازه با شهود… بیشتر »
گمشده
شاید بدلیل ظهور فمنیسم است و شاید دلایل دیگر، اما اکنون بسیاری از زنان، از نقش های کلیشه ای خود باز مانده اند، نقش هایی که طبیعت بر عهده ی آنها گذاشته و شریعت مهر تأیید به آن زده است. ممکن است زن در برابر کف زدنهای شنوندگان در مجامع و محافل و یا در… بیشتر »
حضورت را می پذیرم!
حدود سه ماه از اثاث کشی ما به خانه ی اجاره ای فعلی مان می گذرد. اما می خواهم از خانه ی قبلی برایتان بگویم. یک واحد ۸۵متری طبقه اول، نوساز، تر و تمیز. هر کس که می آمد می گفت: بَه چه خانه ی خوبی! ستون هایش نشان می دهد که در مقابل زلزله مقاوم است، طبقه ی… بیشتر »
بدوارث و بی وارث
روضه که میروی، یک دعای سؤالبرانگیز تو را به هم میریزد: بر بیوارث و بدوارث صلوات. چه دعای دردناکی! در کودکی و نوجوانی معنای این دعا را نمیدانی و فقط صلوات میفرستی. بزرگتر که میشوی، فقه که میخوانی، زندگیهای دیگران را که میبینی، خودت که زندگی… بیشتر »
اینجا بهشت است
رخصت دیدار گرفته ام و اذن حضور. من و قلمم با پای دل زائر حضرت بانو هستیم. واژه ها در ذهنم وِلوله ای به پا کرده اند. جملات برای یادداشت شدن در این دلنوشته از هم پیشی میگیرند. هوش و حواسم را جمع میکنم، چشم و گوشم را به یاری می طلبم تا از جان و دل… بیشتر »
سلام آقا
#جمعه_نوشته_های_انتظار هر کی به من سلام کنه، حتی اگر بی دین و بد جنس و بد اخلاق و . . . باشه، جوابش را داده ام و در طول عمرم، هیچ سلامی را بی جواب نگذاشته ام. چون جواب سلام ، به بد و خوب بودن دخلی نداره. السلام علیک یا داعی الله و ربانی ایاته ،… بیشتر »
دیالوگ
? استاد! من ازبرزخ خیلی می ترسم! چرا اونجا شفاعت نیست؟ ? لابد مصلحت آدم است که شفاعت نباشد . خدا خودش بهتر میدونه . از خدا و اهل بیت مهربانتر سراغ داری ؟ خودشون بهتر می دونند. ? نعوذ بالله حرفی ندارم میترسم زیادی تو آتیش دوزخ بمونم ! طاقت ندارم ! و… بیشتر »
عنایت آقا
نمایشگاه کتاب یکی از قشنگترین جاهایی است که دوست دارم درآنجا باشم. کتابها را ورق بزنم و از هرکدام چند صفحهای بخوانم و آخر سر هم ته کیفم را خالی کنم و با چند کتاب دلخواه از آنجا بیرون بیایم. آنروز هم وقتی وارد نمایشگاه شدم، شعفی در وجودم ایجاد شد.… بیشتر »
گذر عمر
ردیف آخر اتوبوس نشسته بودند. از پوشش شان معلوم بود که محصّل هستند. چهارده یا پانزده ساله بیشتر نشان نمی دادند. در ربع ساعتی که مسافر اتوبوس بودند، در کلام شان، حرفی از کلاس و درس نشنیدم. هر چه بود ماجرای خرید دیروز، فیلم دیشب و قرار ملاقات امروز . سر و… بیشتر »
بازی پرفایده
از تماشای تلویزیون که خسته شد از من خواست تا باهم بازی کنیم. خواسته اش را پذیرفتم تا از سنت پیامبر(ص) پیروی کرده باشم. رضایت مرا که دید، برق شادی را در چشمان معصومش دیدم. من باور دارم که هم بازی شدن با کودکم، برای او نشاط روحی و جسمی به دنبال دارد.… بیشتر »
من و تنهایی و ناهار بی وقت!
خسته از کابینت تکانی یهویی، سفره پهن شد. برنج و خورشت را با قابلمه آوردم، ترشی را با شیشه و یک بطری کوچک آب؛ بی لیوان! یا کریم ها پشت شیشه قشقرق به پا کرده اند، کار ساختمان روبرویی تمام شده و خورشید خانم، دلبرانه آخرین تارهای زلفش را جمع می کند زیر… بیشتر »
روحم درد میکند
مدتی است روحم به من شکایت میکند و از دردهایش مینالد، دردهایش یکی دو تا که نیست، سر و پا و چشم و قلب و همه جایش درد میکند. او هم میداند درس دین میخوانم و زبانم به قال صادق و قال باقر گشوده است، فرصت را غنیمت شمرده و با واگویهی دردهایش از من مرهم… بیشتر »
شبهه زلزله
بسم الله الرحمن الرحیم من خیلی مختصر چند مقدمه می گویم. هر چند هر مقدمه سه جلسه سخنرانی میخواد. ?ا) مصلحت الهی بر این قرار گرفته است که انسان با ابتلا و امتحان ، قرب و کمال پیدا کند و چنین چیزی امکان پذیر نیست مگر در زمین مادی . چون زمین دار تزاحم و… بیشتر »
عبرتهای تاریخ
همیشه گفتهاند تاریخ برای عبرت است، اما کمتر دانشآموزی تاریخ دوست دارد. تاریخ که میخوانی روضهها رنگ دیگری دارد، شادیها طور دیگری میشود. تاریخ که میخوانی شهرها در برابرت حاضر میشوند، انجمنها را میبینی که شعر میخوانند، صله میگیرند و میدهند.… بیشتر »
کوکب خانم و مدرنیته!
دلم برای کوکب خانم تنگ شده که با شیر و ماست و نیمرو از من پذیرایی میکرد و در یک خانهی کوچک روستایی سکونت داشت. کوکب خانم سالهای کودکی من هنوز هم باسلیقه است، اما دیگر در سفرهی میهمانش نیمرو ندارد، او پاستا و پیتزا و ژله دارد. کوکب خانم دیگر در… بیشتر »
زن دوست داشتنی
پسر کوچکم را که خواباندم، او را به برادر بزرگش و هر دو نفرشان را به خدا سپرده و برای انجام کاری به بیرون از خانه رفتم. وقتی برگشتم هر دو منتظر بودند. به استقبالم آمدند. از دیدن آنقدر خوشحال شدند انگار که ساعت ها مرا ندیده بودند. یاد کلاس همسرداری چند… بیشتر »
کارت شناسایی
دیشب که زلزله شد، شناسنامه و عینک و موبایلم را در کیفم گذاشتم که اگر فرار کردیم، همراهم ببرم! موقع مرگ دیگر به اینها هم نیازی نیست! عمل انسان بهترین کارت شناسایی اوست! با مرگ انسان همه حقایق را براحتی می بیند! بعد از مرگ دیگر کسی با آدم تماس نمی… بیشتر »
تقدیر
نقل شده مردی در نزد سلیمان نبی ع بود . عزرائیل بر آنها گذر کرد در حالی که به آن مرد ، با حالتی خاص نگاه می کرد . بعد مرد از سلیمان نبی علیه السلام پرسید : او که بود ؟ حضرت فرمود : او عزرائیل بود ! مرد وحشتزده شده و به سلیمان نبی اصرار کرد که مرا با… بیشتر »
رسوایی در سکانس آخر
سال ۱۳۶۲ که برای اولین بار از جعبه جادویی دیده شدید، شاید کمتر کسی فکر می کرد که روزی تا این اندازه محبوب دل ها و مشهور چشم ها شوید. فیزیک بدنی و صورت خاص شما، امکان گریم های متنوع را برایتان به ارمغان آورد تا جایی که در نقش هایی کمتر از سن و سال تان و… بیشتر »
یلداهای مجازی
یکی از سرگرمیهایم از بچگی دیدن آلبوم عکس بود. چه زمانیکه آلبومها آلبوم بودند و چه حالا که آلبومها گالری گوشیهای اندروید و … شدهاند. چند روز پیش داشتم عکسهای شب یلدای سال گذشته را میدیدم.مادر جون کرسی گذاشته بود مثل هر سال. همه دور کرسی… بیشتر »
عمرها می گذرند، نمی آیید؟
آن روزها هنوز خواندن و نوشتن نمی دانستم تا اسم تان را بنویسم، اما شما را می شناختم. پدرم را دیده بودم که بعد از خواندن دعای ندبه ی روزهای جمعه، می ایستاد و دست راست را بر روی سرش می گذاشت و به شما سلام می داد. مادرم سواد خواندن دعا را نداشت، اما چادر… بیشتر »
یادداشت یک زلزله زده البرزی
بدون بالش سر روی زمین گذاشته بودم و داشتم با خواهرم گپ میزدم. دخترکم بالای سرم آرام مشغول بازی بود که یک لحظه صدای خالی شدن بار خاور آمد. با ترس و تردید گفتم زمین داره می لرزه؟؟ که خواهرم فریاد زد یا حسین زلزله!!! نفهمیدم چطور بچه را زیر بغل زدم و… بیشتر »