اول وقت!
هر چی نمازی که به تأخیر افتاده، عالی و غلیظ بخونی، باز آخرش میشه مثل قیام مختار، که با اون همه خدمتگزاری، مُهر توّابین بهش خورد! نماز اول وقت، یعنی با حسین در کربلا بودن!! یعنی « وَالسَّابِقُونَ السَّابِقُونَ ، أُولَٰئِكَ الْمُقَرَّبُونَ » ( واقعه… بیشتر »
نظر دهید »
هلاکت
تقصیر خودم بود، قبل از اینکه تاکسی کاملاً توقف کند، پیاده شدم، کیفم به در گیر کرد و همه محتویاتش بیرون ریخت! راننده وقتی دید، فوری عذر خواهی کرد ولی من گفتم: خودم مقصر بودم، شما بفرمایید. وقتی تاکسی رفت، با احتیاط خم شدم و شروع به جمع کردن وسایل کردم،… بیشتر »
معلم در قاب
روی تخته سیاه نوشت بسم الله الرحمن الرحیم. معلم ما درس را شروع کرد. کلاسش را دوست دارم. نکات کنکوری می گوید. کوتاه و به درد بخور. سر هرکلاسش سه چهار بار بمب خنده منفجر می شود. مفاهیم از زبان او بی پیچ و تاب، سُر می خورد به گوش ما. از بس ساده و فصیح… بیشتر »
قاتلان مضمر
کانال اخبار را جستجو می کنم، نوشته است: ساعت 10 صبح روز دوشنبه گذشته جلسه رسیدگی به پرونده مردی آغاز شد که پسر 9 ساله اش را از بلندترین نقطه پل کابلی مشهد به وسط بزرگراه پرت کرده بود. قاتل گفت : « ️اتهام را قبول دارم! کاری را که انجام داده ام چرا دروغ… بیشتر »
راهبرد استاد قرائتی
می گویند ترک عادت موجب مرض است و من هم نمی توانم « اعتیاد به اخبار» را ترک کنم چون می ترسم مرض دیگری بگیرم!! امروز کانال خبر نوشته: « رئیس دانشکده خودروی دانشگاه علم و صنعت گفت: به مفهوم واقعی، تولید داخلی نداریم و همه چیز مونتاژ می شود. سال 81 به… بیشتر »
اثر ایمان به حساب و کتاب!
به محض نشستن در ماشین ، راننده با لبخند، روزبخیری گفت و هم زمان با بالارفتن شیشه ها کولر را روشن کرد. در حین رانندگی قوانین را مو به مو اجرا می کرد. او حتی به راننده های متخلف دیگر گوسفند نمی گفت! به مقصد که نزدیک شدیم عذرخواست که خیابان یک طرفه ست و… بیشتر »
بپر بغلم!
دخترکم بی قرار است. غذا را با هزار شکلک و ادا در دهانش می خواهم بگذارم که با چهارتا دندان جلویی سد محکم می سازد و سپس خودش را پرت میکند زمین و گریه… “بمیرم مادر نکند تشنه ت شده؟” می خواهم آب را به زور در حلقومش بریزم صورت می چرخاند و… بیشتر »
تب های نشان دار!
پسرم تب کرده، خیلی هم بی قرار است، ظرف آب را می آورم، پاهایش را که در آب می گذارم گریه اش شروع می شود. آرام دستهای خیسم را روی صورت و پیشانی اش می کشم. زبانم باز می شود به ذکر گفتن، “استغفرالله ربی و … “. اشتباهات چند روز قبل را مرور… بیشتر »
مادر دعا کن!
بین صفحات مختلف سامانه رفت و آمد می کردم. غرق در فضای مجازی تا شاید مطلبی نظرم را به خود جلب کند. هنوز ناکام بودم که صدای خش خش برگ های حیاط و ناله مادر به گوش رسید. کمی پیش خودم غر زدم که وسط روز چه وقت جارو زدن حیاط است. مگر مادر فراموش کرده، پزشک… بیشتر »
مفتاح غمها
به صحیفه سجادیه اهمیت بدهید. دعاهای صحیفه همه اش خوب است اما من اگر بخواهم توصیه کنم، دعای پنجم و دعای بیستم(مکارمالاخلاق) و دعای بیست و یکم را می گویم. این دعاها پر از مطالبی است که دل را قرص میکند وگام شما را محکم میکند تا بتوانید حرکت کنید.… بیشتر »
خاطره ای از همسر یک طلبه
هر سال اول محرم، اول تنهایی ما خانوادههای طلبه است. گاهی ده روز ، گاهی بیست روز وحتی گاهی یکماه. آنسال هم که همسرم طبق معمول هرسال برای تبلیغ مأمور شد فرزند دومم تازه بدنیا آمده بود وهنوز یکماهش نشده بود. من حال مساعدی نداشتم و بچه هم هنوز ضعیف بود و… بیشتر »
حسش نیست!
آیا شده بفهمید شخصی به شما یک دروغ اساسی گفته و مدتی سره کار بوده اید؟ چه حالی داشتید آن موقع؟ من اکنون دقیقا همین حال را دارم! رکب خورده ام! احساس میکنم عمیقا خسارت دیده ام. یک عمر به ما دروغ گفته اند و ما بی خود دور خود چرخیده ایم؛ خیلی از غصه ها و… بیشتر »
خدا خودش درست می کنه...
دبیرستان که بودیم، یک معلم داشتیم که خیلی با خدا بود. اصلاً هم بهش نمیآمد که آنقدر معتقد باشد. نه به خودش نه به درسش. دبیر روانشناسی بود. همیشه شیک و اتو کشیده بود. خانم فوقالعادهای بود. هروقت سرکلاس فرصت پیدا میکرد، چه وسط درس چه وقت بیکاری، گریزی… بیشتر »
زنان بهشتی
چشم هام خیلی درد می کرد، سردرد ناگهانی هم قوز بالا قوز شده بود. برای یک روز هم که شده گوشی را گذاشتم کنار تا هردو کمی استراحت کنند، انگشتان من و تاچ بی نوای او! کارهایم که تمام شد رفتم سراغ نامه های رفیق جان، تسکین همیشه دردهایم. از چوق الف شروع کردم… بیشتر »
پیچگوشتی بابا
وقتی به این خانه آمدیم یکی از مهمترین کارها نصب پرده و آینه و جاحولهای و… بود. کارهایی که نیاز به ابزار فنی و یک آدم کاردرست مثل بابا داشت. برای همسر تازهکارم که همیشه سرش در درس و بحث بوده این کارها ناآشنا مینمود و تخصصی نداشت. بابا… بیشتر »
بحران تنوع طلبی!
نشستم روی نیمکت پارک، علی کوچولو مشغول بازی ست. دوتا خانم همنشینمان شده اند. باد ملایمی می وزد. _” دختر مریم جونُ یادته… بعد یکسال نامزدی جدا شده “ _ ” وااای، چی می گی! پسر نازی خانم تازه سه ماهه عقد کرده، وسایلشون رو پس… بیشتر »
هم سایه
مرد همسایه سه ماه پیش ، جوانش جلوی چشمانش، از داربست افتاد و مرد. مرد همسایه سه ماه پیش چهل سالش بود. مرد همسایه امروز شصت سالش شده بود! موهای سفیدش شاهدند…. “لایوم کیومک یااباعبدالله” بیشتر »
دولت کریمه یا فروشگاه بدون فروشنده
هرچه استاد فقه از تفاوت احتیاط واجب با فتوا می گفت، او گیج تر نگاه می کرد. صدای شکم خالی اش در گوشش می پیچید، نه صدای استاد! مدیر حوزه علمیه ابتدای سال تحصیلی گفته بود من به عنوان متولی این مکان راضی نیستم طلبه ای ناشتا سرکلاس بنشیند. اعلام همین مطلب… بیشتر »
رزق کریمانه
اوایل بهار دو تا جوجه خریدیم، بلکه مرغ شوند، تخم محلی بگذارند. دست برقضا هر دو خروس شدند! مادر جان با قد ده سانت تحویلشان گرفت، آب معدنی تازه کوهستان، دانه خوب، سبزی تازه خودرو، همه فکرش جوجه ها بود. ما هم که حسود! در خفا می رفتیم دو تا فحشی لنگه دمپایی… بیشتر »
عزاداری در مکتب تحریف!
دستهایش رنگ حنای غلیظی به خود گرفته…. تعجب می کنم از رنگ و لعابی که در عرف ما یادآور شادی است و در ماه عزای اهل بیت بر دستهایی نشسته که می دانم عاشقانه برای امام سینه هم زده است! در یک دستش یک لیوان یکبار مصرف است پر از حنا و روی آن اکلیل ریخته… بیشتر »
آشپزی شیرین
سادات میگفت:” جمعه، تنها کاری که تونستم انجام بدم آشپزی بود. با اینکه امروز امتحان داشتم اصلا نرسیدم درس بخونم. یک بار برای مادرشوهرم و مهمانهایش غذا پختم. یک بار برای مادرم و مهمانهایش. آخر شب خسته و کوفته رسیدم خانه.” گفتم:” زرنگی… بیشتر »
بفرمایید چای
پارسال همین روزها بود که تصمیم به ترک چای گرفتیم و انواع و اقسام دمنوشها را به عنوان جایگزین امتحان کردیم. مامان مثل فرشته نجات به دادمان رسید و چای بِه را پیشنهاد داد. چون همرنگ چای بود و خوشطعم؛ مقبول افتاد و ما موفق به ترک اعتیاد شدیم! لذا مامان… بیشتر »
راز
#همیشه_با_من_بمان مداحی می گفت : دختر هفت ساله ام بد حال بود و در بیمارستان بستری بود. مدام می گفت من بستنی میخوام ولی دکترها منع کرده بودند . بالاخره کلافه شدم و رفتم برایش بستنی بخرم. وقتی برگشتم دیدم دخترم فوت کرده، از اون به بعد دیگه هیچ وقت بستنی… بیشتر »
کیست مرا، یاری کند
مردم العیاضیه عراق از مردم و رهبر ایران تشکر کردند، در جنگ کنار کسی بمانی و یاری اش کنی خیلی مهم است، دلش گرم می شود، زن و بچه اش خوشحال می شوند، خستگی امانش را نمی برد، آسمان به چشمش سیاه نمی شود.. هل من ناصرت، حسین، آتش زده بر قلبم. آدم انقدر… بیشتر »
نذر بد
یکی دو شبی هست که مامان جان حال خوبی ندارد.. دیشب آبجی خانوم بالاخره مجبورش کرد که برود دکتر و آبجی کوچیکه بردش درمانگاه عمار. دختر طلا هم همراهشان رفته بود. دختر طلا تعریف می کرد:” خاله نمیدونی. یه پسره قمه زده بود، بعد سرشو خون برداشته بود. با… بیشتر »
کوه گناه
وارد اتاق که شدم کوهی از لباسهای شسته شده و خشک شده را دیدم که باید مرتب شان میکردم. چند روزی بود که سرگیجه داشتم. برای همین نمیتوانستم بنشینم و لباسها را مرتب کنم. این بود که همه شان تلمبار شده بود گوشه ی اتاق. دیشب بهتر بودم. یکی یکی شان را تا زدم و… بیشتر »
استدلال در مکتب قمه زنی
می گوید: من شور و عشقم را به حسین با قمه زنی ثابت می کنم. هر کس شخصیتی دارد.تو توی یک گوشه آرام گریه می کنی من باید قمه بزنم. لطفا در دستگاه امام حسین اظهار نظر نکن و گر نه چوبش را می خوری! می گویم: مطمئنی امام حسین به این حرکت شما راضی است؟ الان علما و… بیشتر »
منم باید برم!
برای خیلی ها همه چیز تمام شد. هرچند خوب می فهمم، برای برخی تازه اول راه است و عجب راه دشواری. دقیقا نمی دانم از گروه اولم یا دوم. ولی می دانم از زمان رسانه ای شدن و شناختت، تا روز برگشتِ جسم مطهر سر جدایت، خواهر بزرگی بودم، حیرانِ بین انبوه کلیپ ها و… بیشتر »
گریه ی ملائکه
محرم که از راه میرسد موسم روضه های تک نفره ام شروع میشود. روضه میخوانم برای دل خودم. برای دخترهایم. برای فرشته ها. برای مادرش حضرت زهرا سلام الله علیها. از غربتش که با خودم زمزمه میکنم فقط خودم نیستم که اشک میریزم. با من عرض و سماء میگریند. با من در… بیشتر »
خون تو از همه رنگین تر است
محسن جان! خون تو از همه رنگین تر است، آنقدر رنگین که در قرن 21 نشان دادی که براستی هرروز عاشورا و هر زمین کربلاست… به من بگو چگونه این همه عزتمند شدی؟ می خواهم از تو بیاموزم. محسن جان! تو تنها یک نفر نبودی. تو از هر گوشه کربلا نشانی داری. مثل زینب… بیشتر »
دوربین... صدا... حرکت...
نه! چند لحظه دست نگه دارید. من نمی فهمم! هرچقدر بیشتر پیش می رویم بیشتر نمی فهمم! مطمئنم که اگر زندگی نامه ات هم چاپ شود باز به نافهمی ام افزوده می شود! صحرای محشری باید، تا حقیقت ارتباط تو با سیدالشهدا برملا شود. اصلا خودت بگو چگونه تو این همه ای؟ عمری… بیشتر »
ای تن بی سر!
داغ جسم بی سر و بی دستت همیشه بر دل عزیزانت خواهد ماند! همانطور که داغ های زیادی بر دل زینب ماند! اگر کشتند چرا آبت ندادند؟ اگر کشتند چرا دفنت نکردند؟ کفن بر جسم صدچاکت نکردند؟ بیشتر »
بَرات مادری
شش سالی بود که ازدواج کرده بودم، دلم مادر شدن می خواست و این ممکن الوجود برایم ناممکن شده بود، کلی این در و آن در زدم، دکترهای گیاهی، موسسه های ناباروری، هرجا که فکرش را بکنید، مشکلی نبود که دکترها بتوانند درمان کنند، یک صبح جمعه از خانه بیرون زدم،… بیشتر »
از سفر شام بلا آمدی!
آقا محسن خوش آمدی. خداقوت سردار. زیارت قبول کربلایی! دلمان برای جای جای پیکر شریفت شور میزد. سردار بی سر، شنیده ام مرثیه خوان ارباب بوده ای! بیخود نیست که دوماهی هست داری برای دلهای ما روضه ی قتلگاه میخوانی! روضه های مصور! بخوان کربلایی بخوان! اگر… بیشتر »
عاقبت بخیری
بازنشستگی شان به اینجا ختم شد، بعد از یک عمر سِترُالارضی، آرام گرفته اند کفِ پای سینه زن ها… عاقبت بخیر شدند فرش های رنگ به رنگ حسینیه ما! بیشتر »
قدرت محبت ارباب
دلخورم! هرکاری می کنم نمی توانم از یاد ببرم. هنوز حرف های آن روز آزارم می دهد! فراموشی نعمتی ست که من از آن محرومم. هم درد دارم و هم عذاب وجدان از برخوردم با تو. افسار نفس شل شد و دلت را شکاندم..دلم را شکاندی… من و تو خوب بودیم قبل اینکه فامیل… بیشتر »
سهم ابا عبدالله
چند وقت پیش، یکی از اقوام از شهرستان آمده بود و مقداری بلغور گندم، سوغاتی آورده بود. امروز که برای هیئت آش می پختیم، بلغور گندم سوغاتی را هم داخل آش ریختیم. بلغور از راه دور خود را به آش نذری رسانده بود! هر کس و هر چیزی که خالص و مخلص است، خود را به… بیشتر »
دخترها بابایی ترند
فرقی نمی کند سه ساله باشی یا پنج ساله، رقیه صدایت بزنند یا فاطمه. سیلی به صورتت بخورد، به اطراف نگاه کنی و آشنایی نبینی، ممکن است به چکمه های حرامی پناه ببری. فرقی هم نمی کند که بدانی باد آتش را شعله ور می کند یا کینه حرامی، شراره داغ به دامنت بیفتد،… بیشتر »
عطش غربت
ساعت ده صبح بود که به قصد زیارت حرم حضرت معصومه(ع) از خانه بیرون زدیم. سه چهارروز بود که برای کمک ومراقبت از خواهر و خواهرزاده تازه متولد شدهام به قم رفته بودیم. بچهها را هم باخود برده بودم. تابستان بود و تعطیلی و بیکاری بچهها. بعد از دوسه روز… بیشتر »
یادگاری از عالم ذرّ
پسرم دو ساله که بود از خانه قبلی اسباب کشی کردیم، خانه ای در یک محله قدیمی که از وسط کوچه های تاب خورده اش، جوی آب جریان داشت. همسایه ها همدیگر را می شناختند. خانه ای هفتاد متری با یک راهروی طویل در بدو ورود، دو خواب کوچک و تراسی رو به کوچه. برخلاف این… بیشتر »
معرفت با طعم آلو
امروز صبح گفتم در کارهای خانه کمی دقت کنم تا شاید حکمت هایی از میان همین روزمرگی هایم بیرون بیاید که تا حالا بهش نرسیده باشم. این بود که با آلوهای شسته شده ی تو سبد روبرو شدم. آقای همسر از باغ دوستش مقداری آلو خریده بود که چون ما رفته بودیم همایش کسی… بیشتر »
تلاوت
غم عاشورا را از تو باید پرسید که در شامِ بلای ستمگران هروله می کنی! خانه ات ویران ! فرزندانت بی پناه! و عشقی که فقط خاطره ای از او مانده! فقط بجرم آنکه ایمان داری! تو حسین را تلاوت کن! بیشتر »
بازار عشق
بازار عشق گرم است! چشمهای بیخواب، پاهای خسته، دستهای تاول زده، سینه های سرخ شده، شانه های زنجیر خورده، کتف های کبود گشته، زانوان بی رمق، پیشانی های خیس عرق شده، و …! محرم ماه سیطره روح است و تحقیر جسم و شکست اومانیسم و لذت گرایی! و این همان قدم… بیشتر »
روز توبه
امروز، روز پشیمانی است، روز توبه، روز بازگشت به دامان حسین علیه السلام، روز همه ی بیچارگی ها، روز حرّ… سرت را بالا بگیر! آنکه روبرویش ایستاده ای مردی است که دشمنش را سیراب میکند. دشمن که هیچ، اسب دشمنش را هم سیراب میکند. سرت را بالا بگیر! این… بیشتر »
سرزمین کرب و بلا
وقتی رسیدند عمه جان از شدت غمی که به دلش فرو ریخت سر از کجاوه بیرون کرد و از بابا پرسید:” اینجا کجاست عزیز دل؟” عمه جان! بگذار من برایت بگویم. اینجا نینواست. اینجا قاضریه است. اینجا سرزمین کرب و بلاست. اما ایکاش هیچ وقت نمیآمدی اینجا! عمه… بیشتر »
علی گندابی های معاصر
رادیو را روشن می کنم، خبر ساعت چهارده! به نقل از شبکه خبری پرس تی وی، ” آمار جرم و جنایت در محرم هرسال در حد قابل توجهی کاهش می یابد “. و این پایین آمدن ها به ما یادآوری می کند در گوشه گوشه شهرمان علی گندابی هایی هستند که با آغاز ماه عزا، لب… بیشتر »