شست نازنین!
سالها پیش یک روز صبح که از خواب بیدار شدم، با اتفاق بدی مواجه شدم! خدایا من از این صبحهایی که آدم سورپرایز میشود، به تو پناه میبرم! انگشت شست دست راستم، بشدت درد میکرد. وقتی حرکتش میدادم انگار که در برود، خم میشد و راست نمیشد. وحشتناک… بیشتر »
1 نظر
دعای فرشتهها
اولین سالی بود که مسئول امور بانوان مسجدمان شده بودم. مسجد جامع ما خیلی معروف است! توضیح چراییاش مفصل است! شاید چون معروفترین سخنرانها در آن صحبت میکنند و یا منطقه ما استراتژیک است، بطوریکه همیشه در انتخابات پایه ثابت گزارشهای صداوسیماست! و یا… بیشتر »
اللهم فک کل اسیر
چند دقیقه اول هر چه فکر می کردم «ساجده» کیست و از چه کسی پیام دریافت کرده ام یادم نمی آمد. تردید داشتم سوال کنم که خودش توضیحی داد و خاطره های زیادی در ذهنم تداعی شد. 8-9 سالی از من کوچکتر و همکلاس خواهرم بود. پدر و مادرش همشهری ما و اقوامشان نزدیک ما… بیشتر »
یازده برداشت
روز دوم ماه رمضان برداشت 1) همینطور که مطالب سخنرانی را آماده میکنم، منتظر پدرم هستم. دیشب به پدرم زنگ زدم که یادتان رفته پول بدهید تا طلاب برای مامان و اموات قرآن بخوانند و پدرم با آشفتگی گفت یادش رفته و فردا صبح میآورد. برداشت 2) این دفعه… بیشتر »
کاش هیچ وقت طلاق نبود!
یک سال جشن عصر نیمه شعبان را در یکی از روستاهای اطراف، بهتنهایی عهدهدار شدم. جشن در یک سوله ورزشی و با جمعیت زیاد بود. تمام برنامه بسیار عالی برگزار شد و به همه خیلی خوش گذشت. آن روز من از اینکه توانسته بودم کار به این عظمت را، بهتنهایی مدیریت کنم،… بیشتر »
خانوم محترم
پدرم خاله ی مهربانی داشت که نامش حرمت سادات بود. از آن مادر بزرگهای قندی نباتی که آدم دلش میخواهد مدام برود ببوسدشان. خیلی خوش مشرب و خونگرم بود. هیچ کس نبود که بتواند ازهم صحبتی اش دل بکند. آرام و با وقار. متین و مهربان. از آن مادر بزرگهایی که یک پا… بیشتر »
خوش به حال ملیحه خانم!
خانه که نه باید بگویم قصر خاله ملیحه تقریبا آماده شده. با همه ظرافت ها و زیبایی های معماری و بهترین و شیک ترین مصالح ساختمانی.کمتر کسی در فامیل چنین خانه ای دارد. بیشتر به قصر می ماند تا خانه. خاله ملیحه وضع مالی خیلی خوبی دارد. اما قلبش هم سرشار از… بیشتر »
سحری به وقت یخچال
اولین روزه ماه مبارک بود و مهمان عزیزی داشتیم. یک ربعی طول کشید تا با ایشان به توافق برسیم برای سحری چه غذایی بپزیم. بعد از توافق ژنو، قرار شد تا ساعت یک، کارهای شخصی خود را انجام بدهیم و بعد راهی آشپزخانه شویم و دو نفری سحری پزان خواهرانه. ساعت 11 و… بیشتر »
آش رشته
تازه ازدواج کرده بودیم که یک روز همسرم گفت:” چقدر هوس آش رشته کردم. کاش بلد بودی برام یه کم میپختی.” حالا درست است که من همه کاری بلد بودم ولی خوب تا آن موقع آش رشته نپخته بودم، ولی دلم هم نیامد نا امیدش کنم. رفتم بین مجله های آشپزی که داشتم… بیشتر »
امتحان پایان ترم!
حالا باید چه می کردم؟ نگاهم به ساعت خشک شده بود. قدرت حرکت نداشتم. فقط ده دقیقه زمان داشتم. نه لباس پوشیده بودم نه نماز خوانده بودم، نه میشد تنها رفت و پیاده. کسی بیدار نبود. با تخت مادر خیلی فاصله نداشتم. چند بار مادر را صدا زدم. وجدانم اجازه نداد.… بیشتر »
چشمهای منتظر
وقتی میرفت فاطمه خانم فکرش را هم نمکیردکه دیگر برگشتنی نیست. شاید برایش قرآن و آب هم حاضر نکرده بود. شاید که نه حتما. حتما با خودش گفته بود همینجا میرود سرکار و شب بر میگردد. یعنی حتی خود حسن اقا هم نمیدانست این راهی که میرود دیگر بازگشتی درش نیست. اما… بیشتر »
پلورالیسم در حسینیه
حسینیه خیلی شلوغ است و هوا بسیار گرم. توی یه زاویه جا پیدا کردم که هر کس میاد توی حسینیه، اول منو می بینه و بازار حال و احوالپرسی گرم میشه. مریم کنارم نشسته و مثل مشاوران کاندیداهای ریاست جمهوری، بهم اطلاعات میرسونه. کمی بالاتر از من، عذرا خانوم که… بیشتر »
اندر حکایات صندلی اپن!
از قدیم و ندیم ایرانی ها سفره می انداختند و روی زمین غذا می خوردند. بعد که بعضی ها کمی منورالفکر شدند و باکلاس! 70 سانت رفتند بالاتر و روی میز غذا خوردند. میز غذاخوری تقریبا در اکثر خانه های ما موجود و بلا استفاده است. هنوز با میز غذاخوری ارتباط برقرار… بیشتر »
روزه های کله گنجشکی
یادش بخیر. اولین سالی که همه ی روزه هایم را کامل گرفتم بابا جانم من را برد بازار وبرایم یک دستبند طلا خرید وگفت:” این جایزه ی روزه هایی که امسال گرفتی. آفرین به تو دختر گلم که هیچ کدومشون رو کله گنجشکی نکردی." سالهای بعد برای من هر شب رشته ی… بیشتر »
متاع دنیا
یک ایستگاه اشتباهی پیاده شدم، لذا مجبور میشوم خیابان کنار حرم بیبی را، پیاده طی کنم. ظهر است و هوا گرم. به پیادهرو پناه میبرم. دستفروشها راه را تنگ کردهاند. هرکدامشان متاعی عرضه می کند و اصرار در خریدن! جوراب، دم پایی، تی شرت، عینک و …! خیلی خوب… بیشتر »
دو کبوتر عاشق
آقا جان میگوید:” دکتر که میرم دفترچهی حاج خانم رو هم میبرم و برای دکتر میگم مشکلاتش چیه، اونم داروهاش را مینویسه.” آقا جان این خانم را حسابی لوسش کرده، دکتر هم حوصله نمیکند برود. گاهی وقتها که مامان جان از پادرد گله میکند… بیشتر »
همسایهها به گردن هم حق دارند
آن اوائل که در ساختمان جدیدمان ساکن شده بودیم، شبها میشنیدم که خانم همسایهی روبروییمان گریه میکند. از همسایهها شنیدم که بیمار است و در رختخواب افتاده. فکر میکردم شاید ناراحتی قلبی دارد و یا شاید یک بیماری کوتاه مدت است و به زودی بهبود مییابد.… بیشتر »