آبگوشت با لوبیای قرمز!
وقتی غذا را کشیدم و توی سفره گذاشتم، برادرم نگاه معنا داری به غذا کرد. مشخص بود که حرفی در گلویش مانده و خودداری میکند. سعی کردم خودم را بی تفاوت نشان دهم. میدانستم اهل غر زدن و بهانهگیری نیست. پس بهترین راه حل سکوت بود. ناهاری پخته بودم که نه خودم… بیشتر »
6 نظر
مادرم طلبه نیست!
میگوید ” این روزا شدیدا هوس گوجه سبز دارم". از سرویس پیاده میشویم. تا قسمتی از مسیر با او همراه میشوم. از هر دری حرف می زنیم. ازش میخواهم یک لحظه کنار پیاده رو منتظرم بماند. چند… بیشتر »
انتخاب رنگها تصادفی نیست!
نیما طرفدار استقلاله و نوید طرفدار پیروزی.نیما از م می پرسه اگه استقلال و تراکتور بازی کنن دوست داری کدوم پیروز شه؟شونه هامو میندازم بالا و میگم هیچکدوم و میخندم!نوید در حالیکه خوشحاله حامی استقلال نیستم میخنده و میپرسه: خبببب، حالا اگه پیروزی و یه تیم… بیشتر »
کلید اسرار!
با دومین فشار دست من، دستکش آشپزخانه مادر، به دو نیم دستکش نا مساوی تقسیم میشود و سکوت آشپزخانه با صدای خنده من و مادر شکسته میشود. مادر به زحمت و با صدای بی رمقش، می گوید: مادرجان مگر نمی بینی انذازه دستت نیست؟ برای تغییر روحیه مادر به شوخی گفتم:… بیشتر »
پویا
سال اول شروع به خدمتم، چون قراردادی بودم 44 ساعت در هفته در مدارس حضور داشتم که با احتساب رفت و برگشت می_رسید به حدود 60 ساعت. من مربی پرورشی قرانی بودم . قبل از ظهرها در مدارس حضور داشتم و کار اصلی آموزشی م بعداز ظهرها شروع می شد. اون سال… بیشتر »
بهترین خیرات
خدا رحمت کند همه ی اسیران خاک را. پدربزرگی داشتم که مقید بودند به اینکه کارها به بهترین شکل ممکن انجام شوند. همیشه میگفت یا آدم سراغ یک کار نمیرود یا اگر رفت تمام و کمال انجام میدهد. برای نذری های هر سالشان بهترین و گرانترین برنج ایرانی را تهیه میکرد و… بیشتر »
سیاست همراه با دیانت...
#جمعه_مناظره به اتفاق پدر و مادر حاج آقا رفتیم سفر استانی! رسیدیم به #ساری_دره در شهرستان توریستی #سرعین بساط پذیرایی پهن شد با آش دوغ و چای تازه دم و ... و نزدیکای غروب برگشتیم اردبیل. بدون اطلاع قبلی به مهمونا شام اومدیم خونه ما به بهانه آغاز هفته م… بیشتر »
این خاطره واقعی است!
قدر سلامتی مونو بدونیم! ( #این_خاطره_واقعی_است )حدود دو سه ماهی می شد که از درد شدید پا رنج می بردم. اما به حساب خستگی از پله های بیشمار مدرسه میذاشتم و به امید روزای تعطیل و استراحت درد شدیدو تحمل می کردم. اما شدت درد حتی در روزهای تعطیلم هم ادامه داش… بیشتر »
سید رقیه!
امروز روز معلم است. تا سید رقیه زنگ بزند یک مطلبی را بگویم: من یک عادتی دارم که معمولاً بعد از هر سخنرانی برای اموات فاتحه میفرستم. برایم هم فرقی نمیکند که اعیاد مذهبی باشد یا سوگواری و … چون میدانم که فاتحه آنها را خیلی خوشحال میکند. بعدش… بیشتر »
پیادهها و سوارهها
بچه ها را پیش مادرم می گذارم و با عجله از خانه می زنم بیرون. چند تا چیز مهم را باید تا فردا شب آماده کنم. نزدیک غروب است اما غلغله خیابان و شلوغیهای خرید شب عید به من اطمینان می دهد که موقع برگشتن از خیابانهای خلوت خبری نیست. اولین کارم این است که از… بیشتر »
من و سارینا
سارینای 5 ساله دختر خواهرم است. من و سارینا به دلایلی مجبور بودیم یک مسیر 150 کیلومتری را درست نزدیک به تحویل سال با هم باشیم. مامان سارینا (خواهرم) صندلی عقب خواب بود. همین که شروع به رانندگی کردم طبق عادت همیشگیام شروع کردم به خواندن چهار قل. هنوز… بیشتر »
به سخن گفتن احتیاجی نیست!
روبروی ضریح امامزاده. مادر را روی صندلی نشاندم و خودم کنارش روی زمین نشستم. اعیاد شعبانیه است اما فقط من بودم و مادر و امامزاده. با فاصله چند ده متری جمعیت عظیمی مشغول جشن و سرور در مسجد. بودند. صدای مولودی خوانی می آمد. بیش از یک ماه بود مادر ممنوع… بیشتر »
روزی مقدر شده
روزی که رفتم بنگاه حاج آقا حسینی برای نوشتن قولنامه ی فروش خانه مان، از من پرسید:"دخترم از ته دل رضایت داری این خانه را بفروشی؟ میدانم که دلت راضی نیست. این دو جوان میخواهند در آن زندگی کنند. اگر راضی نیستی ننویسم.؟” گفتم “حاج آقا بنویسید.… بیشتر »
یک جمعه، یک حرم...
بعد از نماز در فضای دلنشین حرم تسبیح به دست می گیرم و در حالی که ذکر می گویم به فضای زیبای حرم نگاه می کنم. می گوید: من اما می خواهم نماز امام زمان بخوام. امروز جمعه است و اینجا حرم… تلنگری دلم را می لزراند. چرا من یادم نبود اینجا نماز امام زمان… بیشتر »