کتاب مشترک
ساعت 11 ظهر بود. آفتاب قم بیرحمانه می تابید. صورتم از فرط گرما به سایه چادرم پناهنده شده بود. درست جایی را نمی دیدم و تند تند قدم برمی داشتم. اگر کسی از دور راه رفتن زیگزاگ مرا می دید احتمالا فکر میکرد دیوانه شده ام. طبق معمول دیر رسیده بودم. از… بیشتر »
2 نظر
ابن ابی العوجاء!
غمگین و اندوهناک از مسجد خارج شد. گویا تمام دنیا بر دور سرش می چرخید. درد سنگینی قلبش را می فشرد. مردم کوچه و بازار، یا غرق داد و ستد بودند و یا اینکه بی تفاوت از کنار او رد می شدند و از بلایی که ممکن بود نازل شود، بی خبر بودند! کاش می توانست… بیشتر »
حال خائنین و شرمندگان!
چند ماهی بود که خواهر زاده جعفرآقا، ازدواج کرده بود و به تهران آمده بود. با اینکه ما قبلاً عروس خانوم را پاگشا کرده بودیم، گفتیم طبق سنت دیرینه، اونها رو به افطار هم دعوت کنیم. چون خانه ی آنها تلفن نداشت، من چند روز قبل ، به محل کار سعید آقا زنگ زدم و… بیشتر »
یک روز با تلویزیون
امروز مجبور شدیم بنشینیم پا به پای دختر ها تلویزیون تماشا کنیم. جعبه ی جادو یاد خاطرات گذشته کرده بود. اول صبح بیلی فاگ باز هم فیلش یاد هندوستان کرده بود و داشت دور دنیا را در ۸۰ روز سپری میکرد. خوب آن موقع ها که کم و سن و سال بودم تحلیل فیلم نمیدانستم.… بیشتر »
ملاقات با شیطان در چند گام
گام اول مرد مجازی: سلام خواهرم زن مجازی: سلام (هر چه باشد جواب سلام واجب است!) مرد مجازی: خواهری من قصد مزاحمت ندارم. فقط بهعنوان برادرتان درخواستی دارم. زن مجازی: (باکمی تعلل و تأمل) خواهش میکنم، بفرمایید! مرد مجازی: من رفتار شمارا در گروهها… بیشتر »
تشکر از عمه خانم
چند روزی بود مادر، به زبان بی زبانی اعلام می کرد که دوست دارد مثل سال های قبل یک افطاری دسته جمعی خانوادگی برگزار کند. از طرفی چون می دانستند همه کار و زحمت آن بر من تحمیل می شود و خودشان هم هیچ همراهی نمی توانند داشته باشند، از بیان مستقیم ابا داشتند.… بیشتر »
مامان خوب
خیلی قبلترها معلم قرآن دبیرستانی بودم که خودم در آن درس خوانده بودم. همان موقع ها بود که زد و معلم کامپیوتر مدرسه شدم و سایت مدرسه را در اختیارم گذاشتند. بچه ها از اینکه میدیدند معلم قرآن شان شده معلم کامپیوتر، تعجب میکردند. روزها در سایت مینشستم و… بیشتر »
تسویه حساب طلبگی
انتظار این رفتار ناجوانمردانه را نداشتم از هر دو طرف… از خودم می پرسم مگر من چه کوتاهی ای در حقشان کرده ام؟! آیا من نسبت به فتانه کم لطف تر از زکیه بوده ام؟! من که به بهانه های مختلف و با روش های گوناگون محبت و خوبی ام را در حق هر دوتایشان تمام… بیشتر »
گناه مهتاب چیست؟
از حرف های استاد، دادگاهی درونی برپا بود و چون و چراها، انگیزه ای برای مطالعه باقی نگذاشته بود. با مادر عازم امامزاده شدیم. ساعت نزدیک ده و نیم شب بود. هیچ چیز اندازه قدم زدن در سکوت شب برایم آرامش بخش نیست. از دیدن مهتاب و دخترش در امامزاده خیلی… بیشتر »
دومینوی عاطفی!!!
دلم نمی خواهد درخواست بازی اش را رد و ناراحتش کنم؛ از طرفی از آخرین بازی منچمان سه سالی می گذرد. آن روز ، وقتی دایی کامران با جر زنی بازی را برد و بعد از بردش ادا بازی در آورد، ناراحت شدم اما به روی خودم نیاوردم و توی دلم با خودم قرار گذاشتم دیگه… بیشتر »
تکههای مشکلات
امروز صبح گفتم کدبانو شوم و بنشینم چند قواره چادری که عزیز داده برایش بدوزم را بُرش بزنم تا همه را با هم یکجا چرخ کنم. اگر چادر بریده باشید حتما میدانید که چیدن تکه های پارچه کنار هم زمان بر است و یک کمی حوصله و دقت و بلدی میخواهد. و الّا اگر خیاط ناشی… بیشتر »
قول می دهم پسر خوبی باشم
امروز حرم شیفت داشتم. دو کارتن کتاب دادند دستمان که برویم بفروشیم به زوار. کتاب ها داستان برای کودکان و نوجوانان بود. داستان های خوبی بود. قرآنی و آموزنده. اما متاسفانه اکثرا گران قیمت بود. مثلا به قیافه و قد و قواره اش می خورد 2000 تومان باشد. اما 8000… بیشتر »
جشنواره ملی!
اشتباه نکنم سال اول دانشجویی بودم. تازه از یک محیط بسته و افکاری سنتی وارد محیط متفاوت دانشگاه شده بودم. خیلی چیز ها برای ما که تا به حال با هیچ نامحرمی هم کلام نشده بودیم نه، حتی هم کلامی با نامحرم ندیده بودیم سخت و متفاوت بود. آرایش کردن، چادر… بیشتر »
مرد واره زن
شب عید فطر بود. عادت کرده بودم که تا سحر بیدار بمانم. از شدت تنهایی، به ناچار و طبق معمول، دست به دامان تلویزیون شدم.چه عادت بدی دارم من. تلویزیون هم صحبت من است در روزها و شب های تنهایی. اما چه هم صحبت بدی! اصلا گوش نمی کند. فقط یک ریز حرف می زند!… بیشتر »
مادر منو ببخش !
چند ماهی بود که خواهر زاده جعفرآقا، ازدواج کرده بود و به تهران آمده بود. با اینکه ما قبلاً عروس خانوم را پاگشا کرده بودیم، گفتیم طبق سنت دیرینه، اونها رو به افطار هم دعوت کنیم. چون خانه ی آنها تلفن نداشت، من چند روز قبل ، به محل کار سعید… بیشتر »
در مکتب حضرت معصومه (س)
بر عکس آنچه که انتظار دارم حرم شلوغ است. خاطرات شیرین یک شب درد و دل با بی بی حضرت معصومه باعث شده زیارت در این وقت شب را خیلی دوست داشته باشم. یادم می آید نسیم خنکی از یک در حرم وارد می شد و پس از نوازش صورت زائران، پرده سبز مخملی حرم را کنار می زد… بیشتر »
همه جا به نوبت!
خواب سبک هم دردسری است برای خودش. هر 5 دقیقه بعد از 20 ساعت بیداری، باید می نشستم و به مادر توضیح می دادم، به جان عزیزت سرماخوردگی است و دوبار هم که در این 20 روز دکتر رفته ام، متخصص نمی خواهد؛ دوره اش تمام شود خوب می شوم. و مادر پا را در یک کفش که… بیشتر »
روز قدس
مادر بزرگم عاشق نماز جمعه بود. همیشه سعی میکرد هر کجا که هست روز جمعه نماز جمعه آن شهر را شرکت کند. حتی وقتی ساکن کرج شدند خانه شان را نزدیک مصلی انتخاب کردند که بتواند برود نماز جمعه. هر سال روز قدس که میشد می آمد خانه مان و من و خواهر هایم را هم با… بیشتر »
مادر جون منو ببخش !
چند ماهی بود که خواهر زاده جعفرآقا، ازدواج کرده بود و به تهران آمده بود. با اینکه ما قبلاً عروس خانوم را پاگشا کرده بودیم، گفتیم طبق سنت دیرینه، اونها رو به افطار هم دعوت کنیم. چون خانه ی آنها تلفن نداشت، من چند روز قبل ، به محل کار سعید آقا… بیشتر »
منصوره!
وقتی به منصوره زنگ زدم و گفتم، میام ببینمش، خیلی خوشحال شد و گفت که بیا خانهی خواهرم. قرار بود بعدازظهر خواهرش، منصوره را ببرد خانهشان تا حمامش کند! آخر مادر منصوره پیر بود و خود منصوره مشکل جسمی مادر زادی داشت و معلول بود. البته همه معلول حضرت حق که… بیشتر »