اجاره نشین ها
عصر یک روز گرم بهاری است. نسیم، نرم و آهسته میآید و برگها را تکان میدهد و آهسته تر میرود. کمی آنطرفتر، صدای پای کلنگی میآید که با قدرت، کلوخهای داغ زمین را میشکافد و سکوت گورستان خسته را میشکند. آوای کلنگ متوقف شده و قبر، آمادهی میهمان جوانی… بیشتر »
نظر دهید »
سربلند
برای برادر شهیدم، آقا محسن حججی: چشمانم را میبندم و دلم را روانه میکنم سمت تختِ فولاد. همان مسیری که تو با موتورت میرفتی. همان موتوری را میگویم که کیلومترش را گره زده بودی به پیشانی بندِ سبز رنگ «یا زهرا» و با آن، ابتدا مقصد گلزار شهدای نجفآباد… بیشتر »
دلتنگ حرم
شما هم دلتان تنگ میشود؟ تنگ خیابان بن بستی که خیلی دوست داشتنی است. انتهایش خانه یار است. خیلی باشکوه ونورانی است. شما هم دلتان تنگ میشود؟ برای حیاط پر از گل و شکوفه ی خانهی مجلل یار؟ برای نوای بال و پر کبوترها؟ برای نسیم خنک نیمه شبهای تابستانش؟ شما… بیشتر »
ریشهی نجات!
داشتم نقش دخترانگیهایم را به خوبی ایفا میکردم. روی گلدانهای مادرم هوار شده بودم و با دقت نگاهشان میکردم. برگهایشان را زیر و رو میکردم و از دیدنشان کیف! ناگهان چشمم به گیاه ریحان افتاد. از مادر پرسیدم، مادر جان قضیه این ریحان چیست؟ آنهم کنار این… بیشتر »
شهدای قدر
چند روز پیش که به دنبال اعمال شب قدر در ادعیه جستوجو می کردم از اهمیت شب قدر نکتهای برایم یادآور شد؛ آن هنگام که جبرئیل دعای جوشن کبیر را بر پیامبر (ص) نازل می کند از آن به دعایی یاد می کند که از او در برابر تمام بلایا همچون زرهایی بزرگ محافظت… بیشتر »
روزی مقدر
همین که هدیهم به دستم رسید گفتم تفألی بزنم تا توشهای از آن برگیرم. در اولین نگاه آنچنان مرا به سمت خودش فراخواند که هنوز بعد از چندبار مرور، مثل بار اول حلاوت وشیرینیاش را احساس میکنم. قصد تفأل داشتم اما نگاه که کردم دیدم نشان کتاب در میان یکی از… بیشتر »
راز شب!
شب است. آسمان صاف و زلال است، درست مثل من. ستارهها چشمک میزنند. از شبهای دیگر پرنور تر شدهاند. انگار قرار است امشب میزبان آن وجود مبارک باشیم. دل توی دلم نیست. من در خودم لیاقتی نمیبینم ولی او در من لیاقتی دیده که در هیچ انسانی نیافته است. در این… بیشتر »
دل بارانی
آسمان امشب دلگیر است. بغضش را باران کرده و فرو می ریزد و هر قطره اش را نوش دارویی می کند برای تسکین التهابِ گونههای عطشناک زمین. چشمان من هم بارانی ست.من هم دلگیرم. من هم بغضم را فرو می خورم اما از منِ ابری، بارشی در کار نیست. حالا می فهمم که چرا… بیشتر »
بغض
با دستان کوچکش طاق پنجره را باز کرد. مهتاب نور کم فروغی نثارش کرد. دلش بی تابتر شد و با بی قراری، مثل گنجشکی بی پناه در میان قفسی آهنین، خودش را به این سو آن سو کوبید. اشک هایش منتظر فرمان جاری شدن بود تا ببارد و تسکینی باشد برای گونه های سرخ ملتهبش.… بیشتر »
دخیل حرم شاه نجف!
دلم امشب اطراف خانه نورانی دخت فاطمه زهرا سلام الله علیهما پرسه میزند. کنار حلقه در ایستاده و سر به زیر انداخته تا دامن مولا را برای تبرک بگیرد. همراه مرغابیها شده و به مولا عرض حاجت میکند. دلم میخواهد امشب فریاد بزندکه "علی جان! تو را به خدا! مسجد… بیشتر »
شاید خیلی دور، شاید خیلی نزدیک!
وقتی سنم کمتر بود، افق دیدم نسبت به دنیا کوچکتر بود. همه فکر و ذکرم آینده بود. پی آرزوهای کوچک و بزرگم بودم، که برآوردهشان کنم. آن موقعها واژه مرگ برایم نامفهموم بود. در ذهنم این واژه محلی از اعراب نداشت. آنقدر دست نیافتنی که آن را مثل سیارهای… بیشتر »