خانه چهلم
بسم رب الحسین - قییییییییییژ سمت صدا برمیگرد و می گوید: برو ببینم بچه، برو خونهت، این موقع ظهرم تو کوچه ولوون. پسربچه سرش را بلند میکند. همچنان نشسته است روی زمین و با چوب، روی خاک و سنگ میکشد، صدایش را بلندتر میکند: برو ببینم. نگاهی به دور و بر… بیشتر »
3 نظر
امروز
به نام خدا - بووووومب! تتتتق! هیت ایت…..کام آن….تق تق تق…….بووووووومب! سرش را بین دو دستش گرفته و محکم فشار میدهد، از جا میپرد به سمت اتاقی که درِ آن به هال باز میشود. در را چهارتاق باز میکند: - خسته نشدی؟ بسه دیگه کور… بیشتر »
علمدار نیامد... آمد
بسم رب الحسین بوی اسپند در خانه پیچید و صدای صلوات بلند شد: اللهم صل علی محمد و آل محمد. استکان های چای پر آمدند و خالی رفتند، اما او چشمش به آیفون بود و هی پا روی پایش می انداخت و ساعت مچی اش را یواشکی دید می زد و بعد نگاهی به ساعت دیواری بزرگ قهوه ای… بیشتر »
مثل همهجا... نه!
بسمالله مثل همهجا، مدرسه ما هم همین است. دهه اول زیارت عاشورا است -منهای تاسوعا و عاشورا- و روضه، و بعد کلاسها به روال سابق، ادامه دارد و فقط سیاهیها خواهد ماند تا اول ربیعالاول… روز اول بعد تعطیلات عید، معلمها مثل همیشه میآیند و میروند و… بیشتر »
رسیدن به ارباب
بسم الله سه سال پیش بود، از آمبولی ریه شروع شد، و رسید به سارکوم، نوع ناشناخته ای از سرطان، زمانی خجالت می کشید عبدالله صدایش کنند، مسخره اش می کردند؛ دیگر دوست نداشت عبدالله باشد، شد مهدی و ورزشی نویس شد. به قول خودش سه شیفت کار می کرد تا همه چیز داشته… بیشتر »