گنجینه علوی
دارم مطلبی درباره نهج البلاغه مینویسم. گوشی تلفنم میان دستانم میلرزد و از هوش میرود. دلم برایش میسوزد، بیچاره چقدر هشدار داد و من بی توجهی کردم!!! به سرعت بر می خیزم که شارژری بیابم تا تلفنم را شارژ کنم. هر چه میگردم پیدایش نمیکنم. کلافه و سر درگم به… بیشتر »
نظر دهید »
کوثر دوم
نامش جواد است. همه او را کوثر دوم خطاب میکنند. نامش جواد است. چون بدون حساب و کتاب میبخشد. نامش جواد است. به همین دلیل هیچ کس از در خانه اش دست خالی نمیرود. نامش جواد است. همو که پدرش فرمود مولودی پر خیر و برکت تر از این مولود برای شیعه نیامده است.… بیشتر »
مستمری اموات را واریز کنید!
“مستمری اموات را واریز کنید". این درخواست یک نماینده مجلس از دولت نیست. عمو رحمت در کنار بساط واکس و میخ و چسبش آن را نوشته و به دیوار زده است. یک بار که برای نو نوار کردن کفش های قدیمی رفتم پیشش چشمم به این جمله افتاد. سردرگمی در نگاهم موج می زد.… بیشتر »
میشه بغلمکنی!!
بعضی وقت ها که دلم برای آغوشت تنگ می شود؛ وسط خانه می نشینم. بی وضو بی سجاده بی نماز …. سر بر تار و پود فرش می گزارم و ذکر طوفانی ات را زمزمه می کنم لا اله الا انت سبحانک. انی کنت من الظالمین! بدبخت منم که تو را… بیشتر »
آخرین چرخش عقربه ها
نشستهام توی ماشین؛ وسط یکی از خیابان های اصلی شهر. چشم هایم برق می زنند از دیدن یک عالمه خوشی کوچک و دمدستی. رهگذرها اما بی تفاوت؛ از نگاه های دنبالگر من، رد می شوند. روسری رو سر دختربچه ای می رقصد و نظم موهایش را بهم می ریزد. چند ماهی قرمزیِ… بیشتر »
فوتبال زندگی
با ورجه وورجه هاشان کل پایگاه را گذاشته بودند روی سرشان، به گروهای سه نفره تقسیم شده و مقابل هم ایستاده بودند و به اصطلاح، فیس تو فیس و چشم تو چشم برای همدیگر کُری میخواندند. هر گروه هم خودش را بهتر میدانست و توانایی هایش را به رخ طرف مقابل میکشید.… بیشتر »
بِالْوالِدَیْنِ إِحْساناً
” دست از سرم بردارید! کم حرف بزنید! این همه حرف حرف اه خسته نشدید؟ “ این جملات را یک پسر نوجوان داشت با فریاد به پدر و مادرش میگفت و آنها از خجالت سرشان را پایین انداخته و ناراحت بودند. صدا آنقدر بلند بود که توجه عابرین و همسایه ها را به… بیشتر »
خیر کثیر
صبح به صبح باید یک بوسه از پدر بگیرد و او را راهی کند در حالی که چک میکند بابا حتما کت کارش را پوشیده باشد، مچبندش را انداخته باشد، کلیدهایش را جا نگذاشته باشد، گوشی و انگشترش را حتما برداشته باشد و یکی دوتا میوه توی کیسه اش داشته باشد که میان روز… بیشتر »
دامن مهربانی
بنام نامی مادر، بلند بالا عشق… مادرها بدنیا آمده اند تا صبح ها با قل قل سماورشان بیدار شوی قربان صدقه ات بروند و بعد عشق را مثل یک حبه قند، سُر بدهند در چای تلخ روزگارت تا ذائقه ات، کمی، لااقل شیرین تر شود. مادرها بدنیا آمده اند تا گاهِ دل بریدن… بیشتر »
تصوری شیرین
در طول مدت دو هفته ای که بخاطر بیماری کودکم در بیمارستان هستیم با تمام سختی ها، غصه ها و فشارهای روحی که برایم داشت، با برکاتی هم همراه بود. ذکر و یاد خدا و توسل به اهل بیت علیهم السلام، تحمل چهاردیواری اتاق ایزوله را آسان تر و در مدتی که کودکم خواب… بیشتر »
دل تکانی
ابرها دامن پفپفی سفیدشان را در آسمان پهن کرده اند و جلوی دید خورشید خانم را گرفتهاند. از هالهی نور پشت ابرها، میشود تشخیص داد که خورشید پشت کدامیک از آنها پنهان شده. باران شب گذشته هوا را تمیز تر کرده. نفس عمیقی میکشم و این هوا را قورت میدهم. هوای… بیشتر »
برای اباعبد الله الحسین ع
آخرین روزهای فاطمیه داشت آهسته آهسته میرفت و من دلم برای این روزها تنگ میشد. مثل همیشه توی جاده بودم و غروب آفتاب، سخت دلگیر شده بود. یادم افتاد امروز پنجشنبه است. همین شد که دلم شروع کرد به روضه خواندن. شبهای جمعه فاطمه با اضطراب و زمزمه آید… بیشتر »