شغل شریف
چندتایی کنار هم خوابیده اند. حاج حسن, کربلایی محمد,مشهدی…
روی سنگ آخر از این واژه های اعتباری خبری نیست. ظاهرا در عمر پر زحمت خود مجال زیارت نداشته که برخلاف همه شغلش را حک کرده اند.
خادم الحسین علیه السلام!
آخر او عمری را میان دار هیئت سیدالشهدا علیه السلام بود.
گذر عمر
ردیف آخر اتوبوس نشسته بودند. از پوشش شان معلوم بود که محصّل هستند. چهارده یا پانزده ساله بیشتر نشان نمی دادند. در ربع ساعتی که مسافر اتوبوس بودند، در کلام شان، حرفی از کلاس و درس نشنیدم. هر چه بود ماجرای خرید دیروز، فیلم دیشب و قرار ملاقات امروز . سر و گوش شان مدام می جنبید، گاهی در گوش هم پچ پچ می کردند و بعد بلند بلند می خندیدند، حتی عابر پیاده در خیابان هم سوژه ی قهقهه شان می شد!
در این میان، پیرزنی که مقابل آن ها روی صندلی نشسته بود، توجه مرا نیز جلب کرد. هر بار که آن دختران با صدای بلند می خندیدند، پیرزن سر خود را با ناراحتی تکان می داد و وقتی نام پسری را از آن ها می شنید لب هایش را می گزید. با خود فکر کردم؛ شاید آن پیرزن دنیا دیده و سرد و گرم روزگار چشیده، به حال اینان افسوس می خورد که این چنین سرمایه ی عمر و جوانی شان را از دست می دهند. و شاید او این حدیث امام علی(ع) را در ذهنش مرور می کرد که فرموده است: 《بدترین چیزی که عمر در آن تباه گردد، سرگرمی های بیهوده است.》
سوالهای بی جواب
از وقتی وارد کربلا شدم سوالهای بی جوابم شروع شد. مثلا اینکه مگر چقدر این مردم قسی القلب بودند؟ چطور شد به اینجا رسیدند؟ حالا گیرم که حسین علیه السلام پسر فاطمه ی زهرا سلام الله علیها نبود. اصلا پسر پیغمبر خاتم نبود و اصلا این علی اکبر علیه السلام شبیه ترین کس به پیامبر اکرم صلوات الله علیه نبود. اصلا گیرم این شما نبودید که او را به اینجا دعوت کردید. اصلا هیچ. یعنی انقدر از او حقد و کینه داشتید که بکشید و سر ببرید و باز هم دل سنگتان خلاص نشود و کار به نعل تازه و اربا اربا برسد؟
یعنی واقعا پول انقدر شیرین است؟
خدایا پناه می برم به تو از لحظه های بدون تو. آدم چقدر می تواند بدون تو ترسناک باشد.
باب الحوائج همه عالم
چطور باب الحوائج شدی؟
آن روز وقتی رسیدم دم باب صاحب الزمان علیه السلام، فقط یک سوال از آقا جانم حضرت عباس علیه السلام پرسیدم.” آقا فقط بگو چکار کردی که باب الحوائج همه عالم شدی؟”
باب الحوائج رباب و سکینه شدی.
باب الحوائج رقیه و علی اصغر.
باب الحوائج حسین علیه السلام و زینبین سلام الله علیهما؟
آقا چطور شد که باب الحوائج همه ی ائمه علیهم السلام شدی؟
حتی باب الحوائج آقا جانمان حضرت صاحب العصر والزمان علیه السلام؟
فکر کنم به خاطر ادب داشتن. به خاطر پیرو محض ولی زمانه بودن. به خاطر رشادتهایت برای امام زمانت علیه السلام. به خاطر…
دیر رسیدی!
تو سرداب حرم ابالفضل العباس علیه السلام نزدیک ضریح جدید نشسته بودم و نماز شب میخواندم که دیدم آبجی خانم با عجله آمد و پرسید:” نمازت تمام شد؟” با حرکت سر گفتم نه.( نماز مستحبی همه ی قواعد نماز واجب را ندارد.) گفت:” زود بخون کارت دارم.”
نمازم که تمام شد دستم را گرفت و گفت همین راهرو را بیا. یک چیزی میخوام نشونت بدم.”
زمین خیس آب بود و آب ازش قطره قطره میجوشید. آب بود اشتباه نمیکردیم.
ای آب! خیلی دیر کردی. دیگر آمدنت فایده ندارد. هر چقدر هم التماس عباس علیه السلام کنی دیگر به تو احتیاج ندارد. ای آب! خیلی دیر رسیدی. خیلی!
نیا که دیگر هر چقدر هم خودت را به سمت عباس علیه السلام بکشانی که به دامنش بنشینی دیگر فایده ندارد! عباس دیگر به تو احتیاج ندارد!
بیچاره آب! نمیداند که بیخود گفته اند دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است…