ماجرای یک چکمه
دوران کودکی ام را در یکی از شهرهای شمالی کشور گذرانده ام. تا جایی که یادم هست، بجز فصل تابستان باقی سال تقریبا تمام شب ها و روزها بارانی بود. من حتی برف را ندیده بودم و فقط وصفش را شنیده بودم. متناسب با هوای همیشه بارانی رامسر، همه ی بچه ها با چکمه های پلاستیکی به مدرسه می رفتند. چکمه ی من آبی رنگ بود. کلاس دوم ابتدایی بودم که بخاطر شغل پدرم، به کرج آمدیم و همین جا ماندگار شدیم. یک روز بارانی که می خواستم به مدرسه بروم، طبق عادت همیشگی، چکمه های آبی رنگم را پوشیدم. در طول مسیر اتفاق خاصی نیفتاد اما در مدرسه و کلاس بچه ها مرا مسخره کردند که چرا چکمه ی پلاستیکی پوشیده ای!؟ من کودکی هشت ساله بودم. چون علت تمسخر آن ها را نمی دانستم، خیلی ناراحت شدم و گریه کردم. دلیل چکمه پوشیدنم را هم به هیچ کس نگفتم. هر چقدر هم تلاش کردم تا دَمپای شلوار مدرسه را روی چکمه بیاورم تا شبیه کفش شود، نشد که نشد. دیگر هرگز آن چکمه ها را نپوشیدم. حالا نه تنها بچه ها بلکه بزرگترها هم چکمه می پوشند، البته از نوع چرم و پارچه ای، فقط اسم فرنگی برایش گذاشته اند؛ بوت در این روزهای برفی و بارانی، دلم برای چکمه های آبی رنگم تنگ شده! راستی شما نمی دانید چکمه های من کجاست؟
پیچگوشتی بابا
وقتی به این خانه آمدیم یکی از مهمترین کارها نصب پرده و آینه و جاحولهای و… بود. کارهایی که نیاز به ابزار فنی و یک آدم کاردرست مثل بابا داشت. برای همسر تازهکارم که همیشه سرش در درس و بحث بوده این کارها ناآشنا مینمود و تخصصی نداشت. بابا دستبهکار شد و همه چیز را به بهترین شکل ممکن نصب کرد. خانه کوچکمان رنگ و لعاب گرفت و زندگی جاری شد. وقتی روز آخر بابا همه سفارشات فنی را برای چندمین بار تکرار کرد و توصیههای مهم تمام شد؛ یک پیچگوشتی قشنگ و دوستداشتنی برای ما یادگار گذاشت و گفت که حتما به کارمان خواهد آمد. پیچگوشتی را گذاشتم توی کشوی جاکفشی و برخلاف انتظارم که فکر میکردم خیلی استفاده ندارد از آن به بعد بارها به کارم آمد. از محکم کردن دسته ماهیتابه گرفته تا باز کردن در خانه همسایه بغلی که کلیدش را جا گذاشته بود و باز کردن حباب لامپ حمام که سوخته بود و…
بعد از فوت بابا این پیچگوشتی برایم شد نمادی از تمام خوبیهایش، تمام کمکهایش به ما در اوایل زندگی، تمام لطفهایش در حق ما.
این پیچگوشتی برای من فقط یک وسیله کاربردی و مفید ساده نیست. هربار که از آن استفاده میکنم برایم منبر میرود. با من سخن میگوید. استاد اخلاق من است. به من نهیب میزند که آیا من نیز یادگاری برای بازماندگانم خواهم داشت؟ یک چیز کوچک که ارزش مادی چندانی ندارد اما یادآور خاطرات خوب باشد. برای دیگران چطور؟ آیا برای صدقه جاریه چیزی کنار گذاشتهام؟ کاری کردهام؟
غریب الغربا
تازه که آمده بودم کرج برای اولین بار فهمیدم مفهوم غریب الغربا یعنی چه؟ حالا من بین اقوام مهربانم بودم.تازه فهمیدم در بین دشمنان بودن یعنی چه.آنوقت بود که شبانه روز ذکر غریب الغربا میگرفتم.
اولین بار که دخترم بیمار شد و جایی را بلد نبودم که او را دکتر ببرم تازه فهمیدم دختر آدم در مملکت غریب بیمار شود یعنی چه؟ حالا فقط سرماخورده بود تازه فهمیدم دردانهی آدم در شهر غریب از بیماری از دنیا برود یعنی چه؟ آنوقت بود که شبانه روز ذکر یا فاطمه المعصومه میگرفتم.
وقتی بابا جان برای دلخوشی ام تمام دنیا را برایم جمع میکرد تا لبخند بر لبانم بنشاند تازه فهمیدم آدم دخترش را به غربت بفرستد یعنی چه؟ با خودم گفتم حتما پدر این بانوی بی قرینه هم دل دخترش را به دست می آورد. آنوقت بود که از ته دلم دعای اللهم رد کل غریب میخواندم.
آخرین حرفها
بابا روزهای آخر خیلی حواس پرت شده بود. اما همه ما را با دقت رصد می کرد. روزهای آخر عاشق تر شده بود. عاشق همه ما. دوست داشت همه را دور و برش ببیند. محمدرضا تازه رفته بود حوزه. خیلی دلتنگش بود. اما می گفت به رویش نیاورید می خواهم خیالم از بابت پسر آخرم راحت باشد. بابا روزهای آخر خیلی بی تابی می کرد. یک بار مادرم صاف توی چشم هایش زل زد و گفت: ای کاش محمدرضا این ترم مرخصی می گرفت. شما اصرار داشتی برود. اما او دلش اینجاست. می خواهد پیش شما باشد. بابا انگار غم های عالم روی دلش نشست. من داشتم سرم را آماده می کردم. همینطور که به کورتون آیه الکرسی می خواندم و آرام آرام تزریق می کردم داخل سرم بی رنگ و روح… بابا نگاه نافذش را به چشمانم دوخت. "تو هم همینو میگی دخترم؟ محمدرضا که نباید به خاطر من از درسش عقب می افتاد. مگه نه؟”
بابا منتظر تایید بود. منتظر بود بگویم بابا تو بهترین کار را کردی. بابا تو همیشه بهترین راه و درست ترین راه را برای سعادت فرزندانت انتخاب کردی. من… اما… سکوت کردم. به سرنگ خالی خیره شدم و نگاهم را دزدیدم. گفتم “نمی دونم. شاید بهتر بود اینجا باشه و کمک تون کنه. شما الان بهش احتیاج دارید.”
می دانستم محمدرضا دارد می آید. باید بابا را آماده می کردم که با دیدن محمدرضا شوکه نشود. باید پنهان می کردم حرف های سرد و سنگین دکتر شیمی درمانی را. که می گفت اگر فرزند راه دوری دارد اطلاع بدهید بیاید. شاید یک ماه دیگر… اما به یک ماه نرسید. بابا چند روز بعد از پیش ما رفت. چند ساعت قبل از اینکه محمدرضا برسد. دل محمدرضا تا ابد خون است که نتوانست بابا را ببیند. و دل من خون است که چرا به بابا اطمینان خاطر ندادم…
ای کاش بیشتر مواظب حرف هایمان باشیم. شاید این آخرین حرف ها باشد. گاهی وقت ها خیلی زود دیر می شود.
قدرت زنان
کتاب را ورق میزنم. “نقش زنان در تحولات اجتماعی” ... «مهد علیا مادر ناصرالدین شاه قاجار، یکی از مؤثرترین زنان در حکومت ایران بود که فتنه انگیزی های او به قتل امیر کبیر انجامید.» ۱
کتاب را میبندم. یادم میافتد که بعد از سخنرانی در حسینیه، خانم میانسالی که گرفتاری از قیافهاش میبارید، من را به گوشهای کشید و بعد از آن که مطمئن شد کسی به ما نزدیک نیست، با نگرانی گفت: من، شوهرم خیلی وقته فوت کرده و با آبرومندی بچههایم را بزرگ کردهام. پسرم به هر کاری دست میزند، جور در نمیآید. حالا می گوید یواشکی از ایران می روم. یه جایی هست که به آدم خانه میدهند، کار میدهند، حقوق خوبی میدهند. خانوم! من میدونم اونجایی که میخواد بره از خدا بیخبرند. من که با مال حلال اینا رو بزرگ کردم. حالا گناه این به گردن منه؟
دستهایش را نگاه کردم، زمخت بود و درد آرتروز از مفاصل انگشتانش پیدا. یاد حرف استادی افتادم که میگفت: تحقیق کردهاند که اگر امیر کبیر را نمیکشتند، ایران هفتاد برابر ژاپن پیشرفت کرده بود! رد پای شیطانی مهد علیا، در همهی جامعه ما هست. روز قیامت، دادگاه مهد علیا، باید خیلی بزرگ باشد تا برای همه ایرانی ها جا بشود!
۱. یدالله شکری، عالم آرای صفوی، ص ۲۱.