مادران عباس (ع)
خورشید بساطشرا جمع کرده و آسمان به سرخی می زند. تقویم کوچک جیبی ام را ورق می زنم. چند روز دیگر مانده تا روز وفات. وفات مادرِ پسرها. روضه خوان ها اینجور مواقعی فورا یاد کربلا میافتند. یاد شعر محزونِ “دیگر مرا ام البنین نخوانید. زیرا که من… بیشتر »
نظر دهید »
شفای جسم و روح
دو طرف راهرو را نگاهی انداختم. وقتی از نبودن مسئول نظافت مطمئن شدم، با قدم های تند، به سمت میز مخصوص غذا رفتم و ظرف صبحانه را برداشتم. وقتی به اتاق رسیدم خدا رو شکر کردم که نبود و مرا ندید. از اینکه در بخش حق استفاده از چادر را ندارم ناراحتم. میلی به… بیشتر »