کلاف سردرگم دنیا
فسقل خان کاموای رنگی رنگی ام را کلافه کرده؛ با شکستن یک قطعه الکترونیکی حساس و ریختن ماکارونی روی فرش، این سومین دسته گل امروزش بود که آب داد!
فقط چند ثانیه به چشم های پر شیطنتش خیره شدم. دید اوضاع پس است عقب عقب رفت تا تو رختخواب افتاد!
حالا هم تند تند اذکار شبانه اش را زمزمه می کند: « الهی به امید خدا…. خدایا منو از شر دشمنا نگه دار، سلام به امام زمان، سلام به …».
برایش خواب های خوب آرزو می کنم تو این دنیای پر آشوب؛ خمیازه کشان آمین می گوید و به سه شماره می خوابد.
حالا من ماندم و کلاف سردرگم دنیا. برخی گره هایش زود باز می شوند، مثل دلخوری های کوچکی که راحت می شود بخشید. بعضی اما گره کور شده اند، چون کینه ای که یک گوشه جا خوش کرده و توازن قلبت را بهم ریخته است.
با حوصله شروع می کنم به گلوله کردن کاموا و بخشیدن آدم ها. دلم آرامش می خواهد.
دست هایم نخ را می تابانند و قلبم مشغول می شود به نامش….
الا بذکر الله تطمئن القلوب
روحم درد میکند
مدتی است روحم به من شکایت میکند و از دردهایش مینالد، دردهایش یکی دو تا که نیست، سر و پا و چشم و قلب و همه جایش درد میکند. او هم میداند درس دین میخوانم و زبانم به قال صادق و قال باقر گشوده است، فرصت را غنیمت شمرده و با واگویهی دردهایش از من مرهم طلب میکند. اما او نمیداند، بندهی خدا، که عامل دردهایش خود من هستم.
چشمهایش مدتی است خشک شده، از من اشکِ در درگاه حق میخواهد و کمی خوف از خدا، از مردن، از قبر و قیامت. تحفهای به اسم اشک برای نمازهای نیمهی شب میخواهد.
دستش درد میکند، به من میگوید آنرا بلند کنم و درِ خانهی خدا را به گدایی بکوبم. از خدا محبت نمیخواهد، عدل نمیخواهد، حتی فضل نمیخواهد، از خدا قطرهای اشک برای درمان درد دوری میخواهد.
از درد پایش هم شکایت دارد، از من قدمی برای مسجد رفتن و روضهی حضرت حسین میخواهد، با فریاد از من نماز وتر طلب میکند. مرهم دردهایش را میشناسد، خودش طبیب است، از من همت میخواهد.
روح بیمار من ساعتی است نشسته و دردهایش را بلندبلند داد میزند. قلبش در سینه بیتابی میکند، انگار سرما به قلبش زده، از من گرمای چراغ میخواهد، (مرا به دنبال مصابیحالدجی میفرستد.) ناامید است از من و از زنگارهای قلبش دلگیر، همانهایی که به او هدیه دادهام، مرا به دنبال چراغهای بقیع و کوفه و سهله میفرستد.
شویندههای من اما، آنزیمهای پاککنندهی قوی ندارند، غرور شیطان را به ارث بردهاند. دلم برای روحم میسوزد، برای التماسهایش، تمناهایش.
به شیطانِ روبهرویم مینگرم، سنگی را از روی کینه برمیدارم، به سویش پرتاب میکنم و روحم را به روزه و نماز شبی هرچند بیرمق مهمان. صدایش کمی آرامتر و نگاهش گرمتر میشود.
به او گفتهام به من فرصت بده، زنگارهایت را با آب توبه میشویم، به مسجدی مهمانت میکنم، نوای روضهای به گوشت میرسانم، تورا به زیارت وعده میدهم.
روح من! کمی آرام بگیر و بهانههایت را کم کن. من ظرفیت شنیدن این همه درد را ندارم. به من فرصت بده درمانت میکنم. بگذار به مصابیحالدجی متوسل شوم، شاید دوباره به من چراغ نشان دهند.